X
تبلیغات
رایتل

از الان تا دوازده ساعت خوش باور باشیم

تاریخ : پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 12:48

بیاییم یک بار هم که شده خرافاتی باشیم و زود باور . جدی میگم . دیشب موقع خواب به این موضوع فکر کردم . اگر 21 دسامبر ( یعنی همین امشب ) آخر دنیا باشه ، چه اتفاقی میافته . نگاه مون رو مثبت کنیم به قول دوستی : " از هر مانع سکو بسازیم . " 

آره اگر همین امشب آخر دنیا باشه  و فرصت ما همین دوازده ساعت ،چقدر کار ناتموم داریم ؟ بیاییم راحتتر برخورد کنیم . 

 آخرین باری که به مادر بزرگ سر زدیم کی بود ؟ 

آخرین باری که دست پدرمون رو فشار دادیم چی؟ 

یا آخرین باری که تو چشم مادرمون نگاه کردیم ؟ 

اگه زن داریم یا شوهر آخرین باری که بهش گفتیم : "دوستت دارم " کی بوده ؟  

اگه بچه داریم ، آخرین باری که بغلش کردیم و بوسیدیمش چی ؟

و خیلی از سوالات این چنینی دیگه . 

 خدا رو شکر ، این فرضیه علمی مسخره درست مصادف شده با شب یلدا و ما ایرانی ها مراسم با شکوهی در این شب عزیز داریم . رفتن به خانه ی بزرگان فامیل و خوش گذراندن و تا پاسی از شب کنار این عزیزان بودن . یعنی حداقل تا زمان پایان دنیا . چقدر خوبه که اگر این شایعه درست هم باشه ما کنار ریشه هامون باشیم .  

یلدای همه مبارک خصوصا پدر بزرگها و مادر بزرگهای مو سپیدی که هر تار موی سپیدشون یادآور یکی از غصه های ماست .

درد آسمون

تاریخ : چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 14:36

امروز صبح زود بیدار شدم تا دوتایی کنم و به رسم مردهای قدیمی با بوی نان تازه مشام اهل خانه را نوازش بدم . از در خانه بیرون رفتم. ناخواسته چشمم به آسمون افتاد . سرخ بود . انگار که تب زیادی داشته باشه . دلم گرفت . انگار قراره آسمون رو دیگه نبینم . خدایا چرا آسمون این جوری شده . یاد ایمیلی که چند وقت پیش برام ارسال شده بود ، افتادم . آمده بود که چند روز دیگه پرای سه روز خورشید خاموش میشه و مشتی علل علمی که خلاصه اش تاریکی زمین است .  

نکنه بر خلاف ایمیل های این چنینی ، باید این را باور می کردم . اما حالا اگر هم باور می کردم ، چه کار می شد کرد . توی این فکرها بودم که دیدم جلوی نانوایی رسیدم و بعد از خرید دو نان کنجدی به خانه برگشتم . داشتم لباسم رو عوض می کردم که چشمم به تقویم افتاد . امروز روز چهارشنبه   29/9/91 است . خیالم راحت شد . نفس عمیقی کشیدم . همه چیز مشخص شد . اسمون درد داشت . یادم افتاد تا تولد میترا وقت زیادی نمانده . آسمون داشت دردهای آخر زایمان مهر را می کشید . خوشحال شدم . با خیال راحت صبحانه را خوردم و وقتی از خانه بیرون رفتم آسمون رو نگاه کردم . چند تکه ابر تو آسمون بود به یاد خسرو شکیبایی در فیلم " پری " به ابرها اشاره کردم و گفتم : برو کنار . برو کنار بذار بتابه . 

خورشید داشت آرام میتابید . نگاهش کردم و بهش گفتم : خورشید خانم پیشاپیش تولدت مبارک . اسمت هر چی که هست ، میترا ، مهر یا هر چیز دیگه برای ما " خورشید خانمی " .    

برای صدرا

تاریخ : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 18:14

من پر از شکست شب

در لا به لای ورقهای کهنه دفتر

جان می دهم

و گوشم پر است از نویدهای پیروزی .

                        *******

در انتظار بهار

کودکیم را می شمارم .

-       افسوس که اعداد را نمیدانم .-

                        *******

من در تاریکی شب

انتظار نور را از باغچه حیاط خود

می کشم

که شاید شبی روز شود

روزم نورانی

سفر به محمدیه نایین

تاریخ : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 16:23

هیچ وقت فکر نمی کردم نایین و محمدیه ی آن ، تا این اندازه جذبه داشته باشه . وقتی چند وقت پیش برای سفر یک روزه آنجا رفتم خودم مانده بودم که چقدر زیباست . زیبایی کویر هر اهل ذوقی رو حیران میکنه . توصیه من به تمام کسانی که میشناسم اینه که حتما دو روز از برنامه نوروز رو برای دیدن نایین بگذارند . از جاهایی که میتونم به عنوان اماکن دیدنی نام ببرم عبارتند از :

- مسجد جامع  

- بازار تاریخی نایین 

- خانه تاریخی فاطمی 

- مسجد تاریخی باباعبدا... 

- موزه مردم شناسی ( خانه پیرنیا )

- آب انبارهای شهر 

- کاروانسرای نیسانک(در نیسانک کیلو متر30جاده نایین - اردستان )

- قلعه محمدیه ( در محله محمدیه ) 

- مسجد جامع محمدیه ( در محله محمدیه ) 

- کارگاه های عبابافی ( در محله محمدیه ) 

- مسجد سید ( در محله محمدیه )  

- مسجد جامع محمدیه ( در محله محمدیه ) 

- قدمگاه امام رضا (ع) در بافران با سکون حرف " ف" ( از توابع شهر نایین ) 

-مسجد جامع بافران

گفتم برای نوروز ، چون از الان به بعد شب های کویری برعکس روزهایش ، بسیار سرد است . اما با این حال برای بیست و هشت صفر اگر کسی دوست داشت می تونم در خدمتش باشم . چرا که پدر طبق سنوات گذشته در این روز حلیم می پزد و امسال تصمیم دارد این مراسم را در حسینیه خاندان دانایی در محمدیه انجام دهد . در صورتی که لیاقت حضور داشته باشم می تونم در خدمت دوستان باشم .

زمانه غریب

تاریخ : دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 09:47

عجب زمانه غریبیست . نمیدونم ، وقتی چند روز پیش وبلاگم رو راه انداختم و دیدم دوستان نظر دادن خیلی خوشحال شدم . ولی چند لحظه سکوت کردم و دقت کردم . متوجه چیز عجیبی شدم . دوستان عزیزم هیچ نظری برای عاشقانه ها نگذاشته بودن . برام خیلی عجیب بود . چند حالت برای این موضوع وجود داره که آنها را عنوان میکنم :

1-      این که عاشقانه های من آن قدر ضعیف هست که کسی نظری نگذاشته است . امید من هم به این قضیه است .

2-      شنیدن عاشقانه از کسی مثل من بعید به نظر می رسد .

3-      نسل جوان ما دنبال این قضیه نیست که اگر خدای ناکرده این باشه وای بر من و ما و آینده عشق .

عشق آن قدر غریب هست که در مواقع مهم کمتر کسی به سراغش می رود . به عنوان مثال در قرآن  هیچ کجا واژه عشق نیامده است . وقتی خود من متوجه این موضوع شدم سوالات زیادی برایم بوجود آمد . سوالاتی مثل :

1-      عشق واقعا چیز پست و شیطانیست .

2-      اگر عشق این اندازه پست هست که در قران نیامده چرا در عرفان این قدر از عشق دم زده می شود .

3-      عشق آنقدر پر رمز و راز است که خدا آن را در ابهام قرار داده  تا هر کسی لاف عاشقی نزند .

به نظر من باید حالت سوم درست باشد چرا که خیلی از چیزهای مهم در ابهام قرار دارد . خدا خواسته با این کار ، انسان را به کاوش و تحقیق وا دارد و به اصطلاح قدیمی ها راحت الحلقوم نباشد .

می دانم سخنانم بسیار از هم گسیخته است . علت ، ذهن پریشان است و این اتفاق عجیب . ببخشید .

دعا میکنم که بیایی

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 13:52

آمدیم و دور ازچشم همه گریستیم

گریستیم و ندیدیم .

دعا کردیم که بیایی

بیایی تا پهن دشت وسیع عشق

تا پل پر یاس پروانه ها

تا کنار دشت پر ستاره .

نمی دانم . آمدی یا  نه

ولی می گفتند کسی آمد

کسی که بوی آهوان را می دانست

کسی که کبوترها را نترسانید .

خواب بودم

-       انگار که باید خواب باشم -

می گفتند او آمد و زود رفت .

این را لباس دختر بچه یتیم همسایه می گفت

این را سقف خانه پیر زن پس کوچه ته گذر می گفت .

همه گفتند باز هم می آید

چشمانم خسته است و دلم روشن

باز کنار پنجره تنهایی می نشینم

آرام آرام می گریم

پرستوها می گفتند که نشانت را درچند آبادی آنسوتردیده

اند .

پرستوها می گفتند پسر بچه یی تو را به چشم دیده

می گفتند پستو را نوری دوباره داده ایی

چشمانم را دوباره می بندم و باز میکنم

باز کنار پنجره می مانم ومی گریم

می مانم و دعا میکنم که بیایی .

با تو

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 13:42

در سکوت سایه سار چشم سیاهت

به طلوع ماه سفید در دل سیاهی می اندیشم .

دراین جعد ظلمانی

رودی خواهم ساخت

به تقابل آینه .

تا با تو

ابدیتی کوک کنم

خوش آهنگ .

تحقیرهای فرزانه وار

تاریخ : چهارشنبه 22 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 10:44

 دیوارهای شهر

لبریز از شعار .

ای آشکارترین دروغ

نو باوگان ما به  رهند.

****

ما تحقیر را

فرزانه وار

            تحمل نموده ایم .

وقتی که آمدی

فرشتگان زمینی

محمل تو را

بر شانه های زخمی خود

حمل کرده اند .

****

اکنون که رفته ایی

ما مانده ایم و

      این شانه های زخمی وچرک کرده و

            این ذهن های گچ گرفته و

                  آن چند شعار پوچ .

***

ای آشکارترین دروغ

نو باوگان ما به رهند .

 

پنجره خاطرات

تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 16:28

نمی گویم دیر آمدی

گر چه زود هم نیست

شب های غم تنهایی هنوز ازیاد نرفته است

شب های بی کسی

شب های غم

شب های دور از نگاه تو

شب های من و آسمان وابر

شب های پرباران

                        پر اشک

                              پر خروش .

شب های پر خروش وخاموش از خروش .

صحبت ازغم نیست .

شب های پرغم گذشته است

آن هم بی تو

-       بی مهتاب روی تو -

و الان روز است و

من وتو با هم کنار پنجره خاطرات من نشسته ایم .

نگاه کن

همین جا

همین جایی که تو نشسته ایی

من هم نشسته بودم

واشک می ریختم

و ریه هایم را پراز هوای بی تو بودن می کردم .

و اکنون تو با لبی خندان و چهره ای بشاش

نشسته ایی و به حرفهای من می خندی .

ومن که انتظار با تو بودن را می کشیدم

در کنار تو شادم و دلهای هزار پرستو را

                        برای عاشقی میخواهم .

****

دیگر از صدای رعد وبرق نمی ترسم .

دیگر حرفهایم را برای باغچه نمی گویم .

امشب ماه را به میهمانی خواهم آورد

و ماهی های حوض را

و هر چه دل عاشق هست

همه را خواهم خواند

همه را خواهم گفت

تو هم باید باشی .

صدای باران در پیچ ناودون پشت بام خواهد پیچید .

بیا گوش کن

                  گوش کن

                              گوش کن.

کوچ اجباری

تاریخ : سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 14:37

بدان که فاصله ایی نیست

بین ماندن و رفتن

بین بی خاطره بودن و مردن

بین نرفتن و ماندن .

***

بدان هجایی نیست

بدان صدایی نیست

بدان نوایی نیست

بدان سرودی نیست .

***

بدان هوای خاطره ازبوی باروت و سرب مسموم است

       بدان هوای حوصله ابریست

       بدان که پای خاطره در ذهن گج گرفته میلنگد .

       بدان ندای درون سینه هم خوابست .

       بدان که هرچه نصیحت بوده

                                  و هست

                                         و خواهد بود

به گوشواره ی بدل دخترک آویزان است.

نگو که گوشی موسیقی بدون وقفه و نویز

صدای عاشقی دارد .

***

هوا

هوای ابری و دلتنگی و بی حوصلگی و پاکت سیگار است .

***

بدان

 بدان و باور کن .

***

ذهن آبستن خاطره های تلخ دوستی و رفاقت و سیاست و غربت ونامردی و کوچ است .

***

عجب هوای غریبی است

هوای کوچ اجباری .

Online User

کد آمارگیر