X
تبلیغات
رایتل

من و نازی - نامه

تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 09:25

توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد .
امروز داشتم دنبال سندی توی کیف مدارکم میگشتم که چشمم به یه کاغد قدیمی و کوچیک افتاد . اصلا یادم نمیاومد این کاغذ چیه و از کی توی این کیف بوده . کاغذ تا خورده رو باز کردم . نامه برای سی و یکی دو سال پیش بود. اولین نامه ایی که برای نازی نوشته بودم . با دیدن نامه یاد همون موقع افتادم .  

نازی بالای سرم ایستاده بود و من داشتم نامه مینوشتم . عجیب بود که حرفهایی رو که میشد به نازی خیلی راحت بگم با هزار سختی مینوشتم . نازی که سواد خوندن و نوشتن نداشت . یادم هست نامه رو خودم براش خوندم . البته بعد از چند بار رتوش توسط مامان و برادرام . چقدر لذت بخش بود وقتی نامه رو برای نازی میخوندم . تمام مدت اون داشت میخندید و نگاهم میکرد .  

اون شب نازی روی دستم خوابید و با هم از پشت پرده به ماه نگاه کردیم . اون شب بود که فهمیدم خیلی چیزها بی اهمیته و ما خودمون بزرگشون میکنیم . ماه تو اتاق سرک میکشید و من هیچ اهمیتی نداشت دید زدنش . سر نازی روی دستم و من خیره به ماه . فاتح و پر غرور و سر بلند . سر افراز از انجام یه کار مهم ( نوشتن نامه برای نازی ) متن نامه ی من به نازی : 

نازی عزیز سلام . من امسال درس خاندم و باس واد شدم و من توانستم برای تو نامه ب نویسم و من توانستم برای ت ب نویسم دوست دارم . نازی من تو را خیلی دوستت دارم .  

مامان و برادرام اون روز غلطهام رو نگرفتند و حالا فهمیدم که چرا هر که میرسید از من میخواستند تا نامه را بیاورم تا او بخواند .  

مهم نیست و اون روز هم مهم نبود . اون روز برام این مهم بود که نازی از این نامه خوشش اومد .

واقعیت و مجازی

تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 10:08

امروز توی آسانسور بودم . چهره های مختلفی از زن و مرد تو کابین بودند . به این فکر افتادم که این آدمها اونهایی نیستند که من قلمشون رو میشناسم ؟  دنیای جالبی شد ه . ما هر روز با آدمهای مختلفی برخورد داریم بدون اینکه بشناسیمشون . توی دنیای مجازی دوستانی داریم و وابستگی هایی ولی توی واقعیت به راحتی از کنار هم رد میشیم . 

عجیبه . فرق واقعیت و مجاز . کدوم واقعیت و کدوم مجازی ؟ دنیایی که هیچ حسی بهش نداریم و وابستگی و دلبستگی نداریم و از کنار هم رد میشیم بدون اینکه کلاهی از سر  و  دستی از جیب دربیاوریم رو میگیم دنیای حقیقی و دنیایی که دلبستگی و وابستگی داریم و درک متقابل از هم داریم رو میگیم مجازی .  

فکر میکنم الان وقتشه تا کسی حواسش نیست تابلوهای این دو دنیا رو عوض کنیم .

بعد باران

تاریخ : شنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 11:14

یه وقتهایی بلاتکلیفی بین بودن و نبودن ، ماندن و رفتن ، خندیدن و گریه کردن . 

یه وقتهایی دوست داری وزنت رو بندازی روی صندلی خالی و خیس پارک و یه سیگار روشن کنی و با تمام وجود پک بزنی به اون تا وجودت رو پر کنه از اکسیژنهای اشباع شده .  

سنخیتش رو نمیدونم بین این لحظه ی از نظر من ناب رو با مطلع دیوان سعدی علیه الرحمه  :" هر نفسی که ... "

ولی هر چه هست بی آن که فکر کنی و بدون اون که تسبیح به دست گرفته باشی لحظه هات رو پر میکنی از ذکر یار . 

نجوای " یار میگوید الله  

دلدار میگوید الله  

هر کجا دیوانه و هوشیار میگوید الله ." وجودت رو پر میکنه . اون موقع هست که به فکر میافتی که ما رو چه به عرفان . عرفان عملی و نظری رو به ما چه . من که فرق بین دوغ و دوشاب رو نمیدونم ، چه کار دارم به " رفتم از پله ی مذهب بالا  

تا ته کوچه ی شک  

تا هوای خنک استغنا "  

مهم برای من اینه که " مادرم آن پایین  

استکانها را در خاطره ی  شط میشست ." 

 

بوی تعفن

تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 13:24

چند روز توی شهر بوی بدی میاد . نه اینکه این بو در تهران بیاد .انگار همه جایی شده این بو . اصلا دوست ندارم اسمی ازش ببرم ولی باز هم مردم رو جو گرفته . یاد شعری افتادم از شاعر محبوبم که چند روز پیش یکی از هم لینکیها به آرامگاهش رفته بود . اسمش رو نمیگم تا همه یه سرس به دوستان وبلاگی من بزنند و با هم بیشتر آشنا بشوند . یاد سهراب افتادم که میگه : 

 من قطاری دیدم که فقه میبرد  

و چه سنگین میرفت  

من قطاری دیدم که سیاست میبرد  

و چه خالی میرفت .

مقدمه ایی طولانی تر از متن

تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 11:43

شب سرد زمستونی و خوابیدن زیر کرسی خانه ی آقاجون و خانمجون ، به عشق بیدار شدن صبح زود با صدای نماز خوندن آقاجون خدابیامرز و رفتن و خرید " حلیم بوقلمون با گوشت گوسفند تازه " از آقارضا کبابی خدابیامرز . اون روز ها نمیدونستم به چی این جمله بزرگترها میخندیدند . بارها با خودم میگفتم : " حلیم بوقلمون با گوشت گوسفند تازه " 

صدای صلوات فرستادن خاله خانم خدابیامرز وقتی صبح از خواب بیدار میشد . از توی رختخواب برمیگشت سمت حرم امام رضا و دست روی سینه ی نهیفش میگذاشت و چشم پر آب میکرد و بعد از جا بلند میشد و برای گرفتن وضو به دسشویی میرفت . 

خوردن صبحانه ی ساعت شش صبح و خوابیدن تو بغل آقاجون  و گرم شدن و خواب رفتن و بیدار شدن کله ی ظهر . 

اینها رو نوشتم تا به چیز دیگه ایی برسم ولی یه کلمه که چند بار تکرار شد آزارم داد و رشته افکارم رو پاره کرد . واژه ی خدا بیامرز رو میگم . 

چقدر به کار بردن این کلمه برای عزیزامون که از دست میدیم ، سخته .

عاشق و معشوق

تاریخ : سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 08:55

دیشب داشتم مطالب و نوشته هام رو جفت و جور میکردم که به نمایشنامه صید رسیدم . نمایشنامه ایی که زمان دانشجویی نوشتم . اون زمان تحت تاثیر کتاب رساله لوایح نوشته ی عین القضاۀ همدانی از بزرگان عرفان این نمایشنامه رو نوشتم . حالا قسمتی از منولوگ راوی رو میآرم : 

 در ناز معشوق و نیاز عاشق رازیست بس عجیب که چون عاشق استمرا نیاز کند معشوق دست ز ناز باز کشد معشوق طلب نیاز کند و عاشق دل به دیدار یار بندد . در آن دم است که معشوق عاشق شود و عاشق حزین که زیبایی عشق نرسیدن است و آن که رسد به پایان رسیده . مجنون از آن جهت مجنون نام گرفت که به لیلی نرسید و آنچه خسرو را ار کاخ خارج کرد عشق شیرین بود نه جسم شیرین .

من و نازی - کلاس اول

تاریخ : دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 15:07

توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد .
کلاس اول دبستان برای همه و من خیلی قشنگ و پر خاطره است . از لذتهای اون دوران بگذریم این سن و رفتن به مدرسه ، ورود به دوران جدید زندگیه . دورانی که کم کم از بچگی فاصله میگیریم و پا به دوران جدیدی میگذاریم . شروع درسها باعث شد تا من کمتر نازی رو ببینم و لذت خواندن حروف و نوشتن کلمات رو به لذت همنشینی با نازی بفروشم . اون وقت نمیفهمیدم چی به سرم داره میآد . هرچی سال تحصیلی رو جلو میرفتیم درسهای من زیادتر میشد و درکمون از هم ، کمتر . رابطه ی عجیبی بین علم و عدم درک از عشق و باهم بودن هست . انگار این رابطه عموما معکوس بوده . این رو روزی فهمیدم که من از توی روزنامه کلمات تیتر رو میخوندم و ذوق میکردم . ولی انگار نازی اونقدرا از این قضیه خوشحال نبود . تیتر روزنامه یادم هست . " خرمشهر آزاد شد " . اون روز نازی سه بار گفت چای ریختم و من توجهی به گفته اش نداشتم . شاید همین درس خوندن من هم یه آجر دیگه بود برای دیوار فاصله ی بین من و نازی .  

اصلا تکنولوژی به تنهایی میتونه یه دیوار ضد ضربه باشه .یه وقتهایی فکر میکنم بچه ها فیلسوفهای درس نخونده هستند . چیزهایی رو از زندگی درک میکنند که کمتر نابغه ایی اون رو درک کرده و برعکس یه وقتهایی چیزهای ساده ایی رو نمیفهمند که از سادگی قابل عنوان نیست .کاش اون روز میفهمیدم که درس راهیه برای توجیه اشتباهات و میانبریه برای فرار از همدیگه .  

من و نازی - خواب

تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 10:00

توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد 

یاد شبی افتادم که من و نازی به همراه خانواده به پارک رفتیم . شب تابستونی بود . پارک کورش شبهای خوبی داشت . هر چند پارک کوچیکیه ولی هنوز میشه اون حس کودکی رو توش جستجو کرد . هنوز هم بوی گلهای یاس میده . اون شب من ونازی از مامان و بابا جدا شدیم و رفتیم جایی که کسی نباشه . نرده های سنگی پله های پارک هنوز هم هست . اون شب من و نازی اونجا رفتیم و با هم سر میخوردیم و میخندیدیم و عاشقانه همدیگر رو نگاه میکردیم . موقع سر خوردن وزن نازی زیادتر میشد . چه حالی میده بوس کردن نازی وقتی میخنده . اون شب تا دیر وقت سر خوردیم و خندیدیم و توی چمن خوابیدیم و غلت خوردیم .

یادمه اون شب توی اون خلوت کم نظیر روی چمن خوابیدم و نازی سرش رو روی دستم گذاشت . نازی که عادت داشت ولی کی و چه جوری من  چشمام سنگین شد و خوابم برد ، خدا میدونه . خواب تاب بازی و سرسره و الاکلنگ . چشمک ستاره ها و نگاه مهتاب و بازی قایم موشک و ... .

صدای مامان که با چشمهای خیس بالای سرم بود . اون شب بود که فهمیدم مامان چه قدر دوستم داره . هنوز بعضی وقتها صورتم می سوزه . اون شب فهمیدم بعضی وقتها میتونی کسی رو که دوست داری کتک بزنی . شاید اون زنی که صورتش کبود بود و سعی داشت با عینک آفتابی گنده اون رو بپوشونه هم طبق همین قانون نا نوشته کتک خورده بود .

اون شب توی ماشین ، تو بغل مامان خوابم برد . برعکس همیشه خوابم برد ولی آرامش نداشتم . اون شب وقتی تو اتاق خوابیدم و نازی اومد تو بغلم ، احساس سبکی کردم . دست نازی و نگاه نازی مثل یه مسکن قوی عمل میکرد .

چه قدر دلم برای نازی تنگ شده .

چه قدر دستم دوست داره زیر سر نازی خوابش بره .

چه قدر دوست دارم خنده ی چشم بسته ی نازی رو ببینم .

چه قدر ... .

من و نازی - کاش

تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 09:52

همیشه اول یه چیز سخته . همین که راه افتاد بقیه ی کار راحت میشه . توی دنیای من و نازی هم همین تئوری اثبات شد . اوایل هر از گاهی آجری بین من و نازی گذاشته میشد ولی بعد از مدتی دیدیم انگار من و نازی هم از این بازی خوشمون اومده و یه جورایی خودمون کار دیوار چینی رو کنترات کردیم . برای هر کج سلیقه ایی آجری میگذاشتیم و بعضی وقتها هم برای یک اشتباه هر دو آجر میگذاشتیم .

یه وقتهایی آدم قدر داشته هاش رو نمیدونه . وقتی یه چیز رو از دست میده تازه میفهمه عجب گنجی داشته و سنگ محکش مشکل داشته .

این رو وقتی فهمیدم که دیوار بین من و نازی چیده شده بود و گچکاری هم شده بود و یه رنگ قشنگ روی اون زده بودیم . اصلا انگار نه انگار روزی منی بوده و نازی بوده به قول معروف اصلا نه خانی اومده و نه خانی رفته .

- چقدر عشق زود رنگ میبازه .

- جقدر آسون عشق به نفرت تبدیل میشه .

- چقدر راحت حرفهای در گوشی فراموش میشه .

- چقدر آسون رازهای مگو ، بگو میشه .

- چقدر راحت دل سنگ میشه .

- چقدر راحت اشک خشک میشه .

- چقدر راحت همه چیز فراموش میشه .

بین من و نازی خیلی سریع این اتفاقات افتاد و ما فقط نگاه کردیم و هیچ کدوم نخواستیم یه قدم سمت هم بیاییم .

- کاش اون روز عقلم اندازه ی امروز میرسید .

- کاش اون وقت حتی به حرف عقل گوش نمیدادیم .

- کاش اون وقت اشکی میریختیم .

- کاش اون روز قلبمون سنگ نمیشد .

- کاش ... .

حالا متوجه میشم خروج آدمی از حال خوب به حال بد بقدری آرومه که اصلا شخص متوجه حرکتش نمیشه .

من و نازی اون روز متوجه این حرکت نشدیم ولی امروز میبینم برای دیدن نازی باید از تلسکوپ استفاده کنم تازه اگر دیواری نباشه .

من و نازی - خواستگاری

تاریخ : پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 12:10

توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد .

توی اتوبوس بودیم . من و نازی و مامانم . فاصله ی خونه ی ما تا خونه ی مادر بزرگم اگرچه کمه ولی اون موقع فقط میشد با اتوبوس رفت . یادمه نازی توی بغلم بود و من روی پای مامانم نشسته بودم . ( جالبه بدونید تا سن پانزده سالگی هیچ وقت باسن من صندلی ماشین رو حس نکرد حتی در مسافرتهای طولاتی تهران - شیراز . جای من همیشه روی پای مامان بود . نه که فکر کنید برای مسائل احساسی ، ان شاا... در یک فرصت مناسب علتش رو خواهم گفت . )

یکی یا دو ایستگاه که رفتیم ، مادر و دختری سوار شدند و روی صندلی کنار ما نشستند . یادم هست مادر دختر لپ من رو کشید و پرسید : چطوری دوماد خوشگلم ؟

لپم سرخ شد . خیلی خجالت کشیدم . یعنی چی یه مادر دختر همچین حرفی رو به یه پسر بزنه ؟ اون هم جلوی نازی .

اون روز فهمیدم آدم بزرگها همچین حرفهایی رو میزنند تا با آدم احساس راحتی کنند . عجیبه دختری که آفتاب و مهتاب ندیده تش تا قبل از ازدواج مادرش به صد تا پسر عین من دادتش .

اون روز نازی از حرف اون زن خیلی ناراحت شد ولی من که مقصر نبودم . من به نازی قول دادم هیچ وقت درباره ی بچه هامون اینطور حرف نزنم .

رسیدیم خونه ی مادر بزرگم . نازی خوابش برده بود . انگار نازی توی بغلم خیلی آروم میشه . خدایا ازت میخوام این آرامش نازی رو ازش نگیری . خدایا آرامش نازی رو از من هم نگیر . 



( تعداد کل: 27 )
   1       2       3    >>
Online User

کد آمارگیر