X
تبلیغات
رایتل

جو

تاریخ : سه‌شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 08:09

همه  

 با وجدان ترین حلاج شهرند . 

گویی  

تمام شهر  

بزرگترین کنسرت کمان راه انداخته اند .

من و نازی - دستها و پشت گردنهای کبود

تاریخ : جمعه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 00:01

سخته که کسی رو بشناسی و گذشته ش رو خوب بشناسی یه دنیا خاطره ی تلخ و شیرین باهاش داشته باشی و بعد یکی دیگه از گرد راه بیاد و همه چیزت رو تصاحب کنه و بخواد گذشته ت رو هم خراب کنه . 

خسته از یه روز پرکار خونه رسیدم و انتظار یه خوش آمدگویی گرم رو داشتم . دینا اومد به پیشوازم . نازی هم بغل دینا بود . با دیدن نازی تمام خستگیم در رفت . دست دراز کردم تا نازی رو بگیرم . یه لحظه چشمم به سر و صورت نازی افتاد . 

چشمم سیاهی رفت . توی خلائ صوتی هیچ چیز نمیشنیدم . سکوت مطلق تمام مدت دوستی من و نازی جلوی چشمم رژه رفت . دینا نازی رو آرایش کرده بود . رژ لب تیره و موهای گوگوشی . حس کردم دختری که هیچ وقت ندیده بودم رو توی بغل گرفتم . حس غریبه . غربت و عشق با هم رابطه یی ندارند . 

به فهیمه نگاه کردم و اون هم شونه بالا انداخت که سلیقه ی بچه های امروز اینه . دینا خواسته این شکلی ش کنم . تمام دستم داشت کبود میشد . دقیقا از جای سر نازی شروع شد و به  اطراف ادامه پیدا کرد . 

فکر اینکه شاخه نبات حافظ موهای بلوند گوگوشی داشته باشه . 

یا لیلی ساپورت بپوشه و ناخن هاش رو لاک تیره بزنه . 

منیژه کنار قبر بیژن هیزم روشن کرده باشه نا جوجه یی با رستم بزنند . 

نازی معشوقه ی خاص ایرانی من بود که حالا از ایرانی بودنش هیچ نمونده بود . خدا رو شکر که نازی از همون اول کم حرف بود وگرنه مطمئنا لهجه هم پیدا میکرد . 

دلم تنگه خنده های بی آلایش  بی آرایش نازی شده . 

دلم تنگه شب بیداری و صحبتهای عاشقانه ی نازی شده . 

یه نگاه به من کردم . 

شاید من هم این تغییرات رو داشته و من خبر نداشته باشم ؟ 

شاید خنده های من هم تغییر کرده باشه ؟ 

شاید نازی هم با خیلی چیزهای من حال نکنه تا حالا دم نزده باشه ؟ 

شاید پشت گردن نازی هم مثل دست من کبود باشه و من ندیده باشم ؟ 

- چرا اینقدر زود تسلیم شرایط شدیم ؟ 

- چرا نخواستیم خود دوست داشتنی باشیم ؟ 

- با کبودی روی دستامون و پشت گردنامون چه کنیم ؟ 

- نازی 

       نازی  

            نازی من رو ببخش .



در پایان :وبلاگ چند تا از دوستان نمیتونم برم مثل احسان ، ممول ، آفتاب ، بهاره و یه دونه . یه وقت فکر نکنید بی توجه شدم .

 

حرفهای گوسفند سفید - تغییر

تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 09:01

یه وقتایی دوست داری سرت رو محکم بزنی به دیوار . کلی مطالعه کردی و ژست روشنفکری گرفتی ، اونوقت یه گوسفند میاد و راحت اون چه که خوندی رو تحلیل و نقد میکنه . گوسفند رو نه برای تخریب کسی گفنه باشم که یه لحظه اسم مورفیوس رو فراموش کرده بودم . بعد یه روز پرکار وقتی میای کنار آباژور میشنی و نمایشنامه کرگدن رو برمیداری و میخوای بخونی ... . به یکباره سر و کله مورفیوس پیدا میشه . 

مورفیوس :همیشه همین طوره . همه در برابر تغییر مقاومت میکنند و اگر تغییر جهت منفی باشه راحت تر میپذیرند تا مثبت . 

من: چی داری میگی ؟ راجع به چی صحبت میکنی ؟ 

مورفیوس : راجع به خودم ، نژادم ، تو و جامعه ات . من گوسفند گوسفند نما توی جمعیت گوسفند انسان نما . مثل همین کتابی که دستته . البته من صندلیها رو ترجیح میدم . هیچ میدونی اوژن یونسکو هم گوسفند بوده ؟ 

من : تو این کتابها رو خوندی ؟ 

مورفیوس : آره . خیلی پیشترها . من فقط یه مشکل داشتم و اون هم ورق زدن کتاب با سم هست . 

دروغ جرا بگم بیشتر از یکم گیج شده بودم . نتونستم ادامه بدم .گفتم بهتره تو بری یه دوش بگیری و من هم تو خیابون یکم قدم بزنم .

پیشنهادهای خوب به خدا -5

تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 08:57

خدا جون 

برای چند روز از تو بلک لیست درت اوردم  ،

 

کار داشتی یه میس کال بنداز

سوال تستی

تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 09:08

پنج شنبه با صدرا رفتیم کوهنوردی . رفتن دو تایی و صبحانه خوردن توی رستوران شیک و موتورسواری و تلسی یژ سوارشدن و مهم تر از همه کوهنوردی چیزهایی بود میتونست که یه روز خوب رو برای من و صدرا رقم بزنه . برای صدرا نبود دینا یک فاکتور مثبت بود . توی راه برگشت گفتگویی با صدرا داشتم که پایین میارم  

من : صدرا خوش گذشت ؟ 

صدرا : خیلی .... 

من : حالا یه سوال تستی . علت خوش گذشتن چه بود : 

1- تفریح پدر و پسر . 

2 - تلسی سواری . 

3 - کوهنوردی 

صدرا بدون درنگ : گزینه 1 

من ته خوشحال . 

صدرا : بابا بخشید گزینه ی یک چی بود ؟

ابوسعید

تاریخ : پنج‌شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 21:32

گنده گویی اگر بگم ابوسعیدابوالخیر رو درک میکنم . حرف مفته اگر ادعا کنم حالش رو میفهمم . یه چیزی تو وجودم کنده میشه و میافته . ذکر چند روزه ام شده ابوالخیر :  

" سعید ابوالخیر حقاً           حقاً حقاً یا حقاً "

 برای به کمال رسیدن چقدر باید خورد شی . 

گندم برای اینکه که نون شه و لقب " برکت خدا " رو بگیره باید فشار سنگ آسیاب و آتیش تنور رو تحمل کنه . 

انگار همیشه شرایط همینطور بوده . حرف هزار سال پیش عارف نقل امروزمون :

" امروز در این شهر چو من یاری نیست

آورده به بازار و خریداری نیست

انکس که خریدار بدو رایم نیست

وانکس که بدو رای خریدارم نیست"

ما و اونا

تاریخ : سه‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 00:01

خوردیم . 

زدند . 

کم نه که کم کم 

غم . 

خوب نه که عالی  

پنبه .  

رفتیم . 

رفتند .  

با پای برهنه  

تا قعر تباهی .  

با خنده و شادی 

بر پیکر مرده .  

زدیم . 

زدند . 

بی نا و رمق 

ضجه . 

بی ترس و ترحم  

نعره .

دوستی ذاتی بچه های امروز با حکما ی قدیم

تاریخ : یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 08:22

- روز جمعه  توی بالکن نشسته بودیم و صدرا هم اونورتر با مامانش در حال انجام تکالیفش بود . صدرا داشت کتاب آدینه رو حل میکرد . تازگی تشبیه خوندن جمله ی زیر در کتاب آمده بود : 

پدرم مثل ............ است ، چون ......................................

صدرا جمله رو اینطور کامل کرد : 

پدرم مثل خیابان است چون زمانه او را اسفالت کرده . 

 

 

- امروز صبح دینا ساعت شش صبح بیدار شد و خانواده ی کامل صبحانه رو دور هم خوردیم . صدرا که مدرسه رفت ، من داشتم خودم رو برای سرکار رفتن آماده میکردم که دینا جمله ی عجیبی گفت .  

دینا گفت : بابا ما همه مون عروسکیم . واقعی میگم ها . 

 

نمیدونم خیام در چه سنی و چه شرایطی شعر زیر رو گفته ولی مطمئن هستم تو سن نه سال و یک ماه یا سه سال پنج ما نبوده !!!!! 

 

 

حکیم عمر خیام میفرماید : 

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

نکنه

تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 10:13

کمتر میتونم با کسی حرف بزنم .  

حس میکنم کسی پاهام رو گرفته و داره من رو  پایین میکشه. 

 چند بار سعی کردم حالم رو به بعضی از دوستام بگم ولی دچار سوئ تفاهم شدند . 

یکی گفت : پارکت رو عوض کن . 

یکی دیگه : ناخالصی داره . 

یکی دیگه : ایول آدرس به ما هم بده .

دیشب خسته از روزمره گی ، برای یک قدم زدن به قول احسان خواجه امیری مردونه از خونه بیرون زدم . به عادت قدیمی ایستادم تا به قول سهراب شاخه ی نوری به لب بگذارم و روشن کنم . موقع روشن کردن سیگار ، پیرمرد قوزی خنزرپنزری رو کنارم دیدم . داشت نگاهم میکرد . اول ترسیدم . بعد دیدم این که سایه خودمه افتاده رو دیوار .  

اما مگه سایه میتونه غیر سیاه هم باشه . 

     مگه سایه میتونه خنده های بلند بکنه . 

     مگه سایه میتونه تو چشات خیره بشه . 

     مگه سایه میتونه بعد داشته باشه . 

پیرمرد خنزر پنزری با من چکار داره ؟  

نکنه دارم دیونه میشم ؟ 

نکنه دیونه شدم و خودم خبر ندارم ؟ 

نکنه ... . 

حس عجیبی این روزها دارم .

حرفهای گوسفند سفید - بازگشت

تاریخ : پنج‌شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 00:10

با گرم شدن هوا سر و کله یه دوست ناخونده ی قدیمی پیدا شد .  

دیشب خواب بودم که با صدای کسی که به پنجره میزد از خواب بیدار شدم . مورفیوس بود . همون گوسفند سفیدی که میتونست مثل آدمها حرف بزنه . 

داشتم سرم رو میخاروندم که شروع به حرف زدن کرد . از کوچ گفت و مهاجرتش به نقاط گرم سیر و بازگشتش به اینجا . البته از صحبتاش معلوم شد که برای رد گم کنی اون مهاجرت معکوس داشته و زمستان رو به نقاط سرد سیر مهاجرت کرده بوده  تا بتونه از دست دشمناش زنده بمونه .  وقتی حرفاش مسخرگی ش رو از دست داد که مورفیوس گفت : مگه خود شما به اصطلاح آدما ، توی گرمای تابستون جشنواره ی کیش برگزار نمیکنید ؟  

خیلی تعجب کردم از حرفش نگاهش کردم و سیگار خاموشم رو پکی زدم و بعدش روشن کردن سیگار با خودم گفتم : راستی که ما آدما چقدر شبیه گوسفنداییم . 

حوصله ی گپ زدن با مورفیوس رو نداشتم و اون هم این موضوع رو خوب فهمید چراکه با تعارف من تعارفی کرد و بعد از معذرت خواهی رفت .

( تعداد کل: 13 )
   1       2    >>
Online User

کد آمارگیر