X
تبلیغات
رایتل

دلتنگی

تاریخ : پنج‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 00:40

یه وقتایی دلتنگی . دوست داری یه نفر ، بدون توقع و چشم داشت بگه چته ؟ اصلا چه مرگته ؟ 

اما همه نگاهت میکنند و یه لبخند میزنند که راستی خوش به حالت غم نداری . اون وقت دوست داری فریاد بزنی و بگی کجای زندگیم علی بیغمه که اینطور فکر میکنی ولی اون لحظه دیگران طوری نگاهت میکنند که یعنی دوست ندارند لب به گلایه باز کنی .  

اون مواقع دوست دارم بارون بباره و بی چتر برم زیر بارون و قدم بزنم . آخ که پاکت سیگار توی اون شرایط ، چه جوابی میده . بارونی بلند و کلاه روی سر و سیگار گوشه ی لب . شکست نور چراغها کف خیابون و با گذشت زمان کم شدن ماشینها و نهایتا صدای بارون و صدای قدم زدنهای من .

طباخی سر چهارراه با لامپ مهتابی سبزرنگش مثل یه آشنا قدیمی آغوش باز میکنه . چند لحظه دو دل از پشت شیشه ی بخار گرفته داخل مغازه رو نگاه میکنی و داخل میشی . بعد یه شبگردی زیر بارون ، شنیدن جملات کوتاه طباخ به آدم حال میده . انگار اون خوب میدونه که مدرک تحصیلی خیلی از آدمهای شهر کیلویی تر از این حرفاست . 

- سلام مهندس . 

- خوش اومدی مهندس . 

- چی میل داری مهندس ؟ 

- بذار اول یه چای بهت بدم حال بیای . 

آدم خیلی مواقع دوست داره خر شه . با همین عبارات و یه نخود احترام . 

اصلا کیه که دوست نداره خرشه . 

بعد خوردن کله پاچه به بیرون نگاه میکنی . بارون بند اومده و شهر چهره ی تمیزی به خودش گرفته . بعد یه شبگردی زیر بارون صدای موذن پیر و مسجد قدیمی تو محله ی دروازه شمیرون جواب دلتنگی آدم رو میده .

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Online User

کد آمارگیر