X
تبلیغات
رایتل

من و نازی - فریاد

تاریخ : شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 09:51

نون الف ز یا .

نون الف ز یا .

نون الف ز یا .

نون الف ز یا .

- تا کی سر کنم با تو که سکوت کرده و میخندی ؟

- تا کی چشم به چرخونم و حرف بزنم و سکوت کنی ؟

- اصلا تا کی تو رو دنبال خودم بکشونم ؟

- اصلا جه معنی داره تو همیشه دنبال من باشی ؟

- میدونی دستم درد میکنه . دوست ندارم رو دستم سرت رو بگذاری .

نازی داشت نگاه میکرد و من فریاد میزدم . فریاد . فریاد . هرچی صدای من بلندتر میشد ، عمق چشمای نازی کمتر میشد . میشد قطره ی درشت اشک رو تو چشم نازی دید . صدام رو بالاتر بردم و فریاد زدم : "دیگه نمیخوام ببینمت . دیگه دوستت ندارم ."

نازی نتونست جلوی خودش رو بگیره . زد زیر گریه و به سمت اون اتاق دوید . خوشحال از جذبه ام دوری تو اتاق زدم و از اتاق بیرون اومدم . از پشت پنجره میشد صدای گریه نازی رو شنید .

اون شب من خونه ی خاله رفتم و همونجا شب موندم . یه صدایی توی گوشم زمزمه میکرد . وای چه همهمه یی بود .

صدای فریاد من نبود . 

صدا آشنا بود . 

صدای سکوت نازی .  

صدای سکوت نازی . 

صدای اشک نازی . 

صدای بغض نازی .

صدای شکستن قلب نازی .

نفسم به شماره افتاده بود . بلند زدم زیر گریه .

خاله اومد تو اتاق پیشم . 

خاله : چی شده خاله ؟ چته ؟

من : هیچی . چیزی نیست .

خاله : خواب بد دیدی ؟

من : مامانم رو میخوام .

خاله : باشه خاله گریه نکن خودم میبرمت خونه تون .

خاله من رو اورد خونه . مامان که در رو روم باز کرد دویدم و تو اتاق رفتم . در رو بستم . 

نازی روی تخت من نشسته بود و میخندید . خدای من ! نازی بیدار بود . انگار که میدونست میام . حتی قوری و سماور رو آماده گذاشته بود تا من بیام . حال بازی کردن نداشتم . نازی رو بغل کردم و بوسیدم و معذرت خواستم و همین جوری که دراز کشیده بودم چشمام رو بستم .

مامان آروم در رو باز کرد و من رو نگاه کرد . خاله هم کنارش بود . مامان رو کرد به خاله گفت : تا نازی رو تو بغل نگیره خوابش نمیبره . در که بسته شد با نازی زدیم زیر خنده .

Online User

کد آمارگیر