X
تبلیغات
رایتل

به مناسبت امروز

تاریخ : سه‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 11:32

امروز صدرا رو بردم مدرسه . حس و حال پدر و مادرها در برابر روز اول مهر جالب بود . بعضی خودشون گریه میکردند و بعضی که انگار اومدن عروسی و بعضی همچین از دوران تحصیلشون صحبت میکردند که برای من جالب بود .

توی ماشین نشستم که برم سرکار . تا سازمان تو فکر بودم . یاد دوران گند مدرسه ی خودم افتادم . چقدر سخت و تلخ بود:

- ترور مدیر مدرسه توی حیاط دبستان .

- خوندن سرودهای مربوط به جنگ ، توی خونه برادر شهید شده ی همکلاسی .

- ساختن سنگر گوشه ی حیاط مدرسه .

- اضطراب دویدن توی پناهگاه بعد از شنیدن صدای آژیر قرمز .

- شهید شدن علی آقا که هیچوقت نفهمیدیم توی مدرسه چکاره ست .

- پختن آش رشته توسط مادرها و فروش اون به بچه ها برای جمع کردن پول برای جبهه .


خلاصه دوران مدرسه من و امثال من ، با الان خیلی فرق میکرد .

نظرات (6)
اما من عاشق روزهای اول مدرسه ام
خیلی خیلی خاطرات خوبی ازشون دارم
بهترین دوران عمرم روزهای سال تحصیلی ام بوده
سلام:)
دوست خوبم:
سلام .
منکر خاطرات خوبش نمیشم ولی زمان من با الان خیلی فرق کرده .
زمان ما خیلی خشک بود .
روز اولی که رفتم مدرسه یادمه یه مانتو شلوار قهو ه ای پوشیده بودم با تل و یقیه سفید که همیشه خدا تل سرم رو گم میکردم اون سالها آنقدر که به فکر خوراکی بودم تو مدرسه و زنگ تفریح الان حتما پرفسوری ، کمه کم دکتری شدم بودم :)))))
ولی خدایش بهترین دوران عمرم بود خوراکی مدرسه و دوستانی که همه پایه بودن برا شلوغ کاری (یادش بخیر )
دوست خوبم:
سلام .
جالبه که همه ی خاطرات خوب مدرسه مربوط به خوراکی و چیزهای غیر درسیش بوده و هست .
من اصلا روز اول مدرسه یادم نیست
خیلی خاطره های بچگی یادم نیست
اصلا بیخیال
همه محصلا و دانشجوها موفق باشن و البته آقا صدرای گل
دوست خوبم:
خدایی یادت نمیاد ؟
من از طرف صدرا تشکر میکنم .
من هیچ تجربه ای از زمان جنگ ندارم.اما ترور و شهید شدن و جنگ....،واقعا خیلی سخته.شما واقعا دانش آموز بودید.مدرسه با اعمال شاقه
نه مثل دانش آموزای نسل ما که مثلا اگه یه راهپیمایی روز دانش آموز نمی رفتن،گاز مدرسه رو قطع می کردن.تفاوت زیاده....:گل::گل:
دوست خوبم:
خدا رو شکر .
دوران سختی بود . خنده توی اون شرایط معنی نداشت .
یاد روزهای مدرسه بخیر ، کلاس اول روز اول وقتی مامانم داشت حاضر میشد که باهام بیاد مدرسه ناراحت شدم و گفتم اگه بیاد مدرسه نمیرم ،کلی احساس بزرگی میکردم ، مامانم هم واسه اینکه روز اول اوقاتم و تلخ نکنه ظاهرا قبول می کنه و یواشکی دنبالم میاد (من این موضوع رو چند سال بعد فهمیدم) وقتی رسیدم تنها بچه ی تنها بودم ، همه با مامان باباهاشون بودن و بعضی هاشونم گریه می کردن ، اون روز شاید برای اولین بار تنهایی و دلتنگی رو با همه وجودم حس کردم و اون روز شاید برای اولین بار یاد گرفتم که با وجود تمام احساسات بدم که همه وجودم رو پر کرده بودن چطوری نقش یه بچه آروم رو بازی کنم و بدون اخم و بدون گریه یه گوشه بایستم و بغضم رو قورت بدم...حالا سالها از اون روز گذشته و حجم تنهایی و دلتنگی هام بیشتر از خودم بزرگ شدن و احتمالا بازیگر بهتری هم شدم...
سال تحصیلی جدید رو هم از طرف من به صدرای عزیز تبریک بگید
دوست خوبم:
ممنونم از اینکه خاطره ی خودت رو به اشتراک گذاشتی .
تصورش هم خارج از درکه . سخته روز اول تنهای تنها بری مدرسه .
ما یه شعار داشتیم کلاس اول تو پناهگاه می لرزیدیم و می خوندیم که ینی ما حال مون خوبه!!
"صدام جاروبرقی تو دشمن خدایی"
هنوزم برام سواله واقعا منظورمون چی بوده:))))
ممنون بردیم به اون روزها!
دوست خوبم:
این شعار شما هم مثل سرودیه که ما میخوندیم :
صدام خیار خورده
اسهال گرفته مرده .

ممنونم از حورتون .
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Online User

کد آمارگیر