X
تبلیغات
رایتل

باز هم داستان پر آب چشم

تاریخ : دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 00:45

درگیری این روزهام اونقدر هست که به دور و برم کمتر توجه میکنم . فقط صبح که سرکار میرم توجه م به کوههای شمال تهرانه ، که نمکی شدند . رادیو که روشن بود گفت که امروز سالروز مباهله پیامبره . داستانی که همه مون کامل بلدیم و زیر و بمش رو از حفظیم . 

یاد آغوش پیامبر افتادم .آغوشی که دو بچه رو ، تو خودش جا داده بود . یاد امام حسین و اتفاقی که چند روز دیگه به حرمتش خودمون رو تو زحمت میندازم . زحمتی شیرین . سختی هایی که با هیچ چیز عوض نمیکنیم . چشمهای خیسی که از کسی قایم نمیکنیم .فرازهایی از زیارت عاشورا که باحال خوب میخونیم . یا امام حسین خودت میدونی مرده ی  " بابی انت و امی " ام .

بارون که بند اومد دیدم کوههای شمرون هم دیگه سفید نیست . انگار اونها هم خودشون رو برای محرم آماده کردند .

نظرات (5)
آقا مهدی از آپدیت چه خبر؟؟!
دوست خوبم:
خبر سلامتی .
چند روزی ذهنم خشک شده .
ممنونم به خاطر توضیحتون
تسلیت می گم و التماس دعا
دوست خوبم:
خواهش میکنم و ملتمس دعا .
تسلیت میگم

التماس دعا
دوست خوبم:
من هم تسلیت میگم . التماس دعا .
من نمیدونم داستان مباهله رو
یا شایدم به اسم این نشنیدم
دوست خوبم:
رسم قدیم بوده که دو گروهی که ادعای حق بودند میکردند ، با جماعتشون میآمدند و همدیگر را نفرین ، نفرین هر گروهی که کارساز میشد ، گروه شکست خورده به گروه دیگر ایمان میآوردند . گروهی مسیحی به پیامبر پیشنهاد مباهله دادند و پیش خودشون گفتند در صورت آوردن گروه بزرگ ، کذب بودن نبوت اثبات میشود . پیامبر برای مباهله میآید اما با امام حسن و حسین و حضرت زهرا و مولا علی. مسیحیان وقتی این صحنه را میبینند به نبوت پیامبر ایمان میآورند .
منتظران به گوش باشید.حسین را منتظرانش کشتند...
فرارسیدن ماه محرم رو تسلیت میگم.
دوست خوبم:
درسته .
من هم تسلیت میگم .
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
Online User

کد آمارگیر