X
تبلیغات
رایتل

کاش بود

تاریخ : شنبه 16 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 18:46

یه لحظه ها و یه روزهایی هست که انگار دروازه یا دریچه یی دارند به یه جایی یا یه زمانی . این لحظه ها و این روزها ، به طور خاصی آدم رو سفیر میکنند . به اون جایی که میخوان . این روزها از همون روزهاست برای من . مقصد گذشته ی من هم که معلوم . دل تنگ اون موی بلند جو گندمی و ریش نرم وبلند و عینک کائوچویی شم . اون صدای مسحور کننده و آرامش بخش . کاش هنوز هم بود . یاد اون شبی افتادم که تا اصفهان رو یه کله تو دل زمستون رفتم تا استاد کریمی رو ببینم . منزوی شده بود . وقتی روی ویلچر دیدمش گریه م گرفت . کاش بود . حتی روی ویلچر . 

این شبها هیچ شونه یی آرومم نمیکنه . 

این روزها و شبها عجیب دریچه یی باز کرده و من رو میبره پل خواجو و گپ تا اذان صبح با استاد کریمی .

باز هم گپهای وجود و عدم .

باز هم عاشق و معشوق . 

باز هم نیاز و ناز .

باز هم آرکتایپ و کاتارسیس و تزکیه .

باز هم تعزیه و تمثیل موجود در دنیای گذشته .

اعتقاد

تاریخ : شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 در ساعت 21:05

- یه چیزهایی کهنه ش قشنگه ، مثل رفاقت .

- یه چیزهایی نم دار و خیسش خوبه ، مثل چشمهای گریون .

- یه دلتنگیهایی دلچسبه ، مثل دلتنگی واسه یار  .

- یه وقتایی همه ی اینها با هم حال میده ، مثل الان.


- یه چیزهایی که کهنه ش میچسبه میتونه پیراهن مشکی باشه . پیراهنی که به حرمت یه اعتقاد فقط واسه سه نفر به تن بره ( یه مادر و همسرش و فرزندش ).

درسته کهنه میشه ولی رنگ پریدگیش اصالت داره .

- چشم های خیس از اشک رو همیشه قایم میکنم تا کسی نبینه الا پاییزی شدن چشمهایی که واسه یه اعتقاد خیس شده باشه .

- دلتنگی هایی که دلچسبه و آدم انتظارش رو میکشه ، همونیه که بر سر یه اعتقاده . هرچند وابستگی به دنیا نداشته باشم و حضور تو این دنیا برام مسخره ست اما یه وقتایی خدا رو شکر میکنم که زنده هستم و نفس میکشم . همش سر یه اعتقاده که شکر نعمت حضور میکنم .

- همه ی موارد بالا وقتی خوبه که اعتقادم چهار حرف داشته باشه :حسین .

پیراهن مشکیش

اشک چشمش 

منتظر محرم بودنش 

و توی مراسم عزاش بودن


بابی انت و امی ...


محمدیه

تاریخ : یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1393 در ساعت 10:38

عجیبه دل بستن به مشتی خاک که تا پیش ازاین ندیده بودیش .  

عجیبه ارام شدن تو مکانی که توی ذهنت ناشناخته ست . 

عجیبه خو گرفتن با آدمهایی که توی عمرت ندیده بودیشون .

دقیقا محمدیه رو میگم . جایی که تا دو سال پیش فقط اسمش رو شنیده بودم و هیچگونه تعلق خاطری بهش نداشتم . خانه ی پدری پدر بزرگی که خود پدرم هم سایه یی ازش رو تو ذهن داره .  

محمدیه نایین  رو دوست دارم . چراش رو شاید باید تو آرکتایپم جستجو کنم . شاید تو خاطراتی که پدر بزرگم داشته و این خاطرات از طریق وراثت به من رسیده . 

خاطره و وراثت ؟ 

واقعا شاید خاطرات هم مثل رنگ چشم و هیکل به نسل بعد منتقل شن . 

شاید برای همین انتقال خاطرات باشه که تا اسم رقیه میاد دینا گوشش رو میگیره و میزنه زیر گریه . 

شاید برای همین انتقال خاطره ست که کوچه های قدیمی و دیوارهای کاهگلی محمدیه نایین غربت کوچه و درب چوبی و آتش رو یاد آدم میاره. 

اگرچه قرار بود سفرم کوتاه باشه ولی حس خوب محمدیه باعث شد تا بیشتر بمونم و به آرامش برسم .

بهانه

تاریخ : جمعه 7 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 20:06

پری دریایی بهانه یی بود برای عشق انسان . 

بارون بهانه یی برای سرک کشیدن کرمهای خاکی 

خیانت بهانه یی برای شکستن دل 

تو بهانه یی برای رقصیدن روح

من بهانه یی برای گریستن


دنیا پر از بهانه ست فقط باید بهانه مون رو پیدا کنیم

لاف عاشقی

تاریخ : شنبه 10 آبان‌ماه سال 1393 در ساعت 10:10

دلم تنگه . 

دل تنگم .

 آسمون هم خساست میکنه . 

دلم بارون میخواد . 

برم زیر بارون و دو رکعت نماز با عبای قدیمی که بابا از کربلا اورده و یه دل سیر گریه . 

نه برای مشکلات خودم . 

برای یه سوار . 

یه سوار توی یه بیابون . 

برای عظمتش که این روزها ، شکل شهر و کشور و دلها  رو عوض کرده .

برای یه واقعه که بی رودرواسی حاضر نیستم هیچوقت جای آدمهای اون زمان باشم . 

خودم میدونم ، که اگر من هم بودم ، تو لشکر امام نبودم .

خدایا ممنونم که اینطور امتحان نشدم .

اون روز امتحان نشدم که امروز بلند لاف عاشقی آقا رو بزنم .

لافی که خیلیهامون هم میزنیم .

خدا جون ممنونم .

یه برکه و یه دنیا اشک حسرت

تاریخ : یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 08:32

باز هم غدیر و بیعت و اشک چشم .

عجیبه که این عید و این بیعت و این بیابان و این برکه ، من رو یاد مدینه و کوچه و اشک کودکان بی مادر و آتش میاندازه .

یه وقت تلی از جهاز شتر و یه جا تلی از هیزم و خاشاک و آتش . یه جا علی دست تو دست پیامبر بود و جای دیگه گوشه نشین نخلستان .کنار برکه دلخوش به فاطمه بود و توی مدینه عزادار فاطمه . عجیبه که اونهایی که امروز دست شون را برای بیعت با علی بالا بردند فردا همون دست رو به صورت ناموس علی زدند .


یا علی ، تو رو به دستی که دستت رو بالا برد ، دست ما رو رها نکن . 

عید همه علی دوستان مبارک .

مثل دود سیگار

تاریخ : یکشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1393 در ساعت 00:10

وقتایی که وقت رفتنه .

مکث دلتنگی

عکس ماه توی حوض خونه ی آقاجون .


سر رفتن دیگ حوصله روی اجاق 

خواب شنا روی ابرها و زیرآبی با ستاره ها .


رقص آتش گردون دور دستای دختر بچه

پک زدن به قلیون بی دود


سوت قطار آزارم نمیده .

حس سیال ، مثل دود سیگار .


چمدونهای بزرگ جلوی پا رو میگیره .

یه کوله پشتی جمع جور .

درک اکسیژن خالص .



صدرا هم آپ کرده و منتظر نظر دوستانه .




وقتی گل میدیم

تاریخ : چهارشنبه 18 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 11:27

خیلی از دوستان میدونند که من کاکتوس دارم و با این گیاهان ظریف ( البته بعضی شون اندازه ی یه انسان شده ) خیلی حال میکنم . سال گذشته بود که کاکتوسی هدیه گرفتم که مثل گیاه الووراست به همین دلیل بهش میگیم آلوورا ( برای هرکدوم از کاکتوسهام اسم گذاشتیم  مثل هوشمند ، مرجان ، گل چینی و شیپوری ) . خلاصه این که امروز صبح وقتی فهیمه گفت آلوورا را دیدی ؟ من رفتم پشت پنجره و دیدم . آلوورا گل داده بود هرچند گلش هنوز غنچه بود ولی گل بود . خیلی  حال کردم . من و فهیمه روزی یک ربع از وقتمون رو بهشون اختصاص میدیم و این اختصاص یعنی آب دادن و هرس گاه به گاه و همین . یه لحظه ذهنم رفت جای دیگه . خدا .

ما با گل دادن یه گیاه اینقدر حال میکنیم و با خراب شدن یه گیاه دیگه غم وجودمون رو میگیره اگر جای خدا بودیم چه کار می کردیم ؟ 

- راستی خدا چه حالی میکنه وقتی ما گل میدیم .

- واقعا خدا چقدرناراحت میشه وقتی ما کار اشتباه میکنیم .

- خدایی که اینقدر ما رو تر و خشک کرده ، اگر خراب بشیم چه غصه یی میخوره .

- خدایی که برامون اسم گذاشته وقتی میبینه داریم خطا میکنیم و خراب میشیم چقدر انرژی میگذاره .






خداجون ! میدونم هر روز نگاهم میکنی مواظبم باش تا گل بدم .

قاطی پاتی

تاریخ : دوشنبه 2 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 11:23

گوشهام نای شنیدن نداره .

یه چیکه آب بده ، مواظب بودم سکوتم نجه گلوم ولی شکست .


کاش این کفشها لنگه به لنگه نبود .

کاش جاده ها تا افق کشیده نمیشد .

کاش فریاد بعد دیگری هم داشت .

کاش کوله پشتی م پاره نبود .


باید به یه ارتوپد سر بزنم و گچ دلم رو باز کنم .

چقدر کار ریخته روی سرم .

باید یه سری هم به سلمونی بزنم .

ذهنم احتیاج به اصلاح داره .

چه قدر خونپاره خورده به این دل .

باند و چسب و قیچی هم دارم .

کار کسی نیست پانسمان این کوفت گرفته .


گوشهام رو باید تو دکون خیاط جا بگذارم 

و عینکم رو پیش تو .

شاید دیدی اونی رو که نباید من میدیدم .

آیییییییییی خیاط بیچاره حالا میدونه دسته عینک رو کجا بگذاره .

خدا رو شکر که تو میتونی ببینی .



خداحافظ 

خداحافظ

تاریخ : پنج‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1392 در ساعت 17:30

چشمهایی که بوی بارون دارند و نمیبارند .

کتابچه یی که تا ده ماه دیگه باز نمیشه .

پیراهن هایی که با غم از تن در میاد و به عشق سال دیگه محرم شسته و تا میشه .

خداحافظ پیراهن مشکی .

خداحافظ ایستگاه صلواتی .

خداحافظ تکیه و مسجد .

خداحافظ دسته و نوحه و سینه زنی و ...

خداحافظ...

یا امام حسین خودم ، پدرم ، مادرم ، فرزندم و همسرم به فدات .

( تعداد کل: 24 )
   1       2       3    >>
Online User

کد آمارگیر