دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دچار

- سال گذشته همچین روزی مطلبی نوشتم به اسم " روزهای های لایتی " .  

- امروز یاد جوونی افتادم و اون روزهایی که به اصطلاح ، عشق در خونه رو زده بود و حاصل پریشان حالی ، نوشته شدن شعرهای سهراب سپهری روی شلوار لی بود . از بین تمام شعرهای نوشته شده ، شعر دچار ، های لایت شده است . 

- سهراب میگه دچار یعنی عاشق ... 

- بعدها فهمیدم که در ادبیات فارسی دچار واقعا معنی عاشق را میدهد و وقتی از این واژه استفاده میشود که دو چشم من به دو چشم معشوق گره بخورد . به عبارت ساده دو ، چهار شود . 

- خدایا اگر همه ی انسانها دچار شن دنیا چه گلستانی میشه . 

- دچار شدن اون هم از نوع آبی بیکران . 

- کاش الان هم میتونستم ماژیک رو بر دارم و تمام شلوار لی ام رو پر از شعرهایی کنم که یه جاش از عشق گفته باشه . 

- راستی امروز روز خوبیه برای نوشتن شعرهای عاشقانه روی شلوار لی . 

- باید صدرا رو هم توی اینکار شریک کنم . 

- باید خودم خوراک مناسب به بچه هام بدم . ( هر چند نوشتن شعر روی شلوار لی ناهنجاری میتونه باشه ولی این ناهنجاری بهتر از هنجار ، شلوارهای لی پاره و فاق کوتاهه .)

- توی روز خاص زندگیم قسمت کوتاهی از شعر مسافر از سهراب رو توی ذهنم مرور میکنم : 

دچار یعنی  

عاشق .... 

و فکر کن که چه تنهاست  

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی بیکران دریا باشد .

عشق یه سره ، ...

جمله ی معروفی مسعود کیمیایی داره که میگه : " عشق یه سره ، مایه دردسره . "  

از بعد اون فیلم این جمله ی قشنگ و طبیعتا مخصوص اون شخصیت خاص فیلم ، افتاد تو دهن مخاطبها و بعد از اون آدمهای دیگه تا جایی که تا کوچکترین کم توجهی از معشوق میدیدند ژست آدم های روشنفکر و عشق فیلم میگیرند که ، به قول مسعود کیمیایی : " عشق یه سره مایه دردسره . و به راحتی اون فرد کنار رفته و شخصی دیگر جایگزین میشود .

اما کم نیستند آثاری که از مثلث عشق ، عاشق و معشوق گفتند و در تمام این موارد سختی هایی که عاشق در طریق عشق میکشه رو به تصویر کشیده و از زیبایی هایش میگوید . این موضوع حتی در واقعه ی کربلا هم هست که حضرت زینب میفرماید : " جز زیبایی هیچ ندیدم . "

این زیبایی چی میتونه باشه .  

جز سختی های این مسیر ؟ 

جز ریشخند دیگران ؟ 

جز کم محلی معشوق ؟ 

جز فرصت طلبی رقیب ؟ 

و ... 

اینها همان تاوانیست که در راه عشق باید داد . 

اون چه که گفتم برای عشق بود نه هوس بازی هایی که در مسیر زندگی ( نه طریق عشق ) نسبت به اشخاصی که به هیچ عنوان نه تنها از عشق سر در نمیاورند و بلکه برای مسلح کردن عشق به میدان اومدند انسان نشون میده . 

خلاصه سخن ، اگر عشق عشق باشه نه لاستیک زاپاس انسان سر هم بده جایزه ولی اگر قصد طرف مقابل از ابراز عشق و علاقه رسیدن به کام باشه و منظور از گفتن حرفهای عاشقانه رسیدن به اون نگاه هوسناک باشه ، فقط باید همین جمله استاد کیمیایی رو گفت که : " عشق یه سره ، مایه دردسره . "  

 

پی نوشت : دوست خوبم ، ببخشید اگر پرگویی کردم . 

ریگ به صحرام تو را

شهره تویی  

شهر تویی 

دام تویی 

بند تویی   

جام تویی  

نام تویی 

مست منم 

مست بی نام منم  

مست به یک نام منم 

بند نگشای ز پام . 

 

شهره ی این شهر تویی 

دام دل بند تویی 

جام می ناب تویی 

مست تماشا منم  

مست بگذار مرا .  

 

 

خنده تویی اشک منم 

شور تویی شر منم 

گل تویی خار منم 

باد تویی خاک منم 

ریگ به صحرام تو را . 

 

دیده همه بند شد 

محو به روبند شد 

سایه صفت خاک شد 

سینه ی دل چاک شد 

خون دلم پاک شد 

چون می آن تاک شد 

باده ز خون مست شد 

مست بگذار مرا  .

مست بگذار مرا . 

حس این روزام

عجیبه!! 

نمیدونم این حس فقط برای منه و یا دیگران هم همینطورند و من خبر ندارم . 

هرسال نزدیک های سال نو که میشه ، کنار تمام شور و شوق و خوشحالی شب عید ، یه حسی از غم تو دلم میشینه . یه بغض تو گلومه که روم نمیشه به کسی بگم و یه تری خاصی تو چشام بوجود میاد که انگار یه تنگ ایرانی خیلی نازک قدیمیه . از اون تنگهایی که با کوچکترین تنگری تکه تکه میشه و تمام آبش میریزه رو زمین . 

این حسها فقط همین سالی یه بار اتفاق میافته . غم و بغض و اشکی توام با شادی وصف ناپذیر تحویل سال . این حس از چند روز مونده به پایان سال شروع میشه و تا چند ساعت بعد از تحویل سال ادامه داره . 

الان یکی دو روزه که این حس به سراغم اومده . اصلا شاید این حس یه حس جمعیه که تو دعای تحویل سال میگیم : " حول حالنا الی احسن الحال ".  

احتمالا این آخرین پست تو سال 92 باشه . برای همین همین جا سال نو رو به همه ی عزیزان تبریک میگم و سالی پر از موفقیت برای همه ی عزیزان آرزو میکنم . 

- ببخشید اگر حرفی زدم که کسی رو ناراحت کرد . 

- کوتاهی هام رو به بزرگی خودتون ببخشید .

اگر کسی تهران اومد

سال گذشته توی وبلاگ با دوستانی آشنا شدم که همیشه قسمتی از ذهنم رو مشغول خودشون کرده و ازشون خیلی چیزها یاد گرفتم . اون چه که باعث شد این مطالب رو بنویسم موجی بود که سال گذشته همین موقع های سال راه افتاد و باعث شد تا با جاذبه های شهرهای مختلف آشنا شویم . هر یک از دوستان جاذبه های شهر خودش رو میگذاشت و دوستان دیگر رو به دیدن اون شهر ترغیب میکرد . 

اما متاسفانه امسال نه تنها این اتفاق نیفتاد بلکه حضور دوستان کمرنگ هم شد .  

اما دوستانی که در تهران زندگی میکنند یا قصد دارند تعطیلات عید رو به تهران بیایند باید بگم دیدن کاخ گلستان رو از دست ندید . فقط توضیح کوچک اینکه برای دیدن این کاخ و خیابانهای اطرافش حتما یک روز رو اختصاص بدید و از درشکه سواری و ماشین دودی سواری و خوردن فلافلهای اون اطراف هم نگذرید . 

 

پی نوشت : ببخشید هنوز عکس قرار دادن رو یاد نگرفتم وگرنه چند عکس از کاخ و جاذبه های اطرافش براتون میگذاشتم .( قابل توجه احسان و حسین که این همه تشویق کردند که وبلاگ راه بنداز ولی حمایت هاشون رو دریغ کردند .)

من و تو

چه واژه واژه های غریبی 

میان من و تو  

و آن همه دانگ تنهایی . 

 

چه سوژه سوژه های عجیبی 

میان دست  و اشک 

و موج تصویر رویایی . 

  

هجا . 

سکوت . 

میان نفس های به لب جا مانده . 

 

چه شمارش و عکس شمارش 

برای شنیدن نوای بوف تنهایی .

دل

بیچاره دل 

نه تاب ماندن دارد 

نه پای رفتن . 

 

پاهای تاول زده و 

کفش های تنگ و 

پاشنه کش های شکسته ی دل . 

 

 

سفر به سلامت  

سفر به سلامت 

دل خوری

دیشب سر یه میز که با نور شمع توی شمعدون روشن شده بود نشسته بودم و یه دل رو با کارد و چنگال به سبک کنتهای انگلیسی مثل رولت برش میزدم و میخوردم . خونی که ازش میزد بیرون ، نشون از تازگی و خامی دل بود . 

چه لذتی داشت وقتی با چشم خونی ، دلی رو میخوردم که خونی بود و لذت بخش تر ،اون وقتی بود که فهمیدم اون دلی که دارم می خورم دل خودمه . 

 

پی نوشت : 

۱ - چند وقته که دارم احساس میکنم بزرگترین جریان دروغ تو زندگیم در جریانه . این حس اونقدر قویه که دیشب قلبم داشت میایستاد .   

۲ - ببخشید که تلخ نوشتم .  

۳ - خدا کنه حسم دروغ باشه .

ماداگاسکار

نوع نگاه مون به هر اتفاقی میتونه موقعیت ما رو بسازه . واکنش ما نسبت به هر رویدادی میتونه شخصیت ما رو بسازه . امشب شبکه تماشا انیمیشن ماداگاسکار رو نشون داد و مریضی دینا باعث شد تا من برای سومین بار این کارتون رو ببینم . ( اولین بار خودم و دومین بار با صدرا و سومین بار هم امشب با دینا ) نوع نگاه الکس و مارتین به موقعیت جدید ( زندگی در جزیره ) شخصیت و نهایتا واکنش اونها رو تصویر میکنه تا جایی که الکس خطی روی زمین میکشه و مرزی برای این جزیره درست میکنه و قسمت خودش رو قسمت خوب جزیره و قسمت مارتین رو قسمت بد جزیره عنوان میکنه .

دعایی برای استاد

برای بار چندم فیلمنامه " پرده نئی " نوشته استاد مسلم بهرام بیضایی رو خوندم و باز هم مثل اولین بار لذت بردم . 

خدایا حفظ کن اونهایی رو برای فرهنگ و هنر کشورمون زحمت میکشند و از خودشون میگذرند تا ایران ایران بمونه .