دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

حرفهای گوسفند سفید - بازگشت

با گرم شدن هوا سر و کله یه دوست ناخونده ی قدیمی پیدا شد .  

دیشب خواب بودم که با صدای کسی که به پنجره میزد از خواب بیدار شدم . مورفیوس بود . همون گوسفند سفیدی که میتونست مثل آدمها حرف بزنه . 

داشتم سرم رو میخاروندم که شروع به حرف زدن کرد . از کوچ گفت و مهاجرتش به نقاط گرم سیر و بازگشتش به اینجا . البته از صحبتاش معلوم شد که برای رد گم کنی اون مهاجرت معکوس داشته و زمستان رو به نقاط سرد سیر مهاجرت کرده بوده  تا بتونه از دست دشمناش زنده بمونه .  وقتی حرفاش مسخرگی ش رو از دست داد که مورفیوس گفت : مگه خود شما به اصطلاح آدما ، توی گرمای تابستون جشنواره ی کیش برگزار نمیکنید ؟  

خیلی تعجب کردم از حرفش نگاهش کردم و سیگار خاموشم رو پکی زدم و بعدش روشن کردن سیگار با خودم گفتم : راستی که ما آدما چقدر شبیه گوسفنداییم . 

حوصله ی گپ زدن با مورفیوس رو نداشتم و اون هم این موضوع رو خوب فهمید چراکه با تعارف من تعارفی کرد و بعد از معذرت خواهی رفت .

من و نازی - بارون

بارون این چند روزه من رو با خودش برد به گذشته های دور . بارون و بالکن و کودکی و اقاقیا و ناااااززززی . 

 یاد روز عروسی . 

یاد لباس عروسی که مامان براش دوخت و به محضی که لباس به تن نازی رفت ما دویدیم به حیاط .  

بارون میاومد . تند و بی امان . 

هنوز صدامون توی گوشمه . من و نازی دست تو دست هم میچرخیدیم و میخوندیم :  

بارون میاد ج ج      

پشت خونه هاجر           

هاجر عروسی کرده           

دم خروسی کرده . 

آخ که چه حالی میده وقتی لباس خیس آدم به تنش میچسبه . 

درک برجستگیهای بدن زیر لباس خیس 

درک موهای چسبیده به سر . 

در رفتن دمپایی پلاستیکی از پا به خاطر خیسی . 

با این شرایطی که گفتم تاب بازی یه حال دیگه یی میده . 

تاب خوردن و خوردن . بالا ، بالاتر ، باز هم بالاتر ، از ابر هم بالاتر . 

چقدر دیدن رنگین کمون خوب و دلچسبه . 

آخ که چقدر خوبه آدم بتونه با عروسش بره روی رنگین کمون بشینه و سر بخوره و بیاد پایین .  

اون روز مدام بارون میاومد و باز آفتاب میشد و ما هی دوست داشتیم رنگین کمون رو ببینیم . حتی شب هم همین حالت بود .  

اون شب بعد از بند اومدن بارون بزرگترین سوال زندگیم توی ذهنم اومد .  

 " شبها وقتی بارون بند میاد رنگین کمون کجا میاد ؟" 

اون شب تا صبح از تب زیاد کابوس میدیدم و هر وقت چشمام رو باز میکردم نازی رو میدیدم که بالای سرم نشسته و داره نگاهم میکنه . 

 

پی نوشت : دیروز تولد یک سالگی داستان من و نازی بود . 

                 نازی جون تولد مبارک

تو ، من

تو  

یه ابر سنگین 

من 

یه دشت تشنه 

 

تو 

پر از بهاری 

من  

همیشه پاییز 

 

تو  

همیشه بالا 

من  

همیشه پایین 

 

تو 

پر از غروری 

من  

پر از نیازم 

 

تو 

باید بباری 

من 

باید بنالم 

 

 

بیا و این بار 

بشین کنارم 

بمون تو پیشم 

بمون کنارم 

 

بیا و این بار 

سفر نرو تو 

همین جا پیشم 

بشین ، بمون تو 

 

پر از شکستم  

پر از غم هستم 

پر از گلایه 

پر از غم هستم . 

 

همیشه تنها 

همیشه غمگین 

همیشه ماتم 

هجوم سنگین .

گندمزار

دو دست خوشه چین من 

تو گندمزار موهاته  

توی این بارون نم نم 

مثل طاقی رو چشماته . 

 

کجا بارونی شد گونه ات 

کجا ابری شد احساست 

چرا دلواپسی عشقم 

بیا امشب به دربارت . 

 

باید بارید مثل ابر 

باید جاری مثل رود شد 

باید سرسخت مثل کوه بود  

باید مثل پلنگها بود . 

 

نگو که بی کس و کارم 

همه دنیامی تو عشقم 

یه دنیا روبروم باشه  

جلو شون مثل کوه میشم . 

 

بذار دستم تو موت باشه 

بذار گونه ام روی گونه ات 

بذار خورشید تو چشمات 

بشن مهمون تو چشم من . 

 

دو دست خوشه چین من 

تو گندمزار موهاته  

آینه

آینه هم پیر شد

زار و زمین گیر شد  

از خودش هم سیر شد 

وای چقدر دیر شد . 

 

دل همه پر درد شد 

باز دلم نرد شد   

ماه برش گرد شد 

وای ، چه زود مرد شد. 

 

دل همه دلگیر شد 

دانه زمین گیر شد 

کولی برم میر شد

این دل من پیر شد . 

 

باز هم ...

باز هم شنیدیم

صدای خردشدن استخوانهای سخت رابطه

زیر رینگهای زنبوری مدرنیته .

و باز خندیدیم

در قابهای مصنوعی یادبودی برای پیج خود در فیسبوک .

با تو هستم قاتل

فهیمه خانم میدونم که هیچوقت فکر نمیکردی لو بری .

من هم هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر سنگ دل باشی .

اون لحظه فکر میکردم میخوای من رو ببوسی . مخصوصا وقتی حالت اطرافیات رو دیدم که میخوان دست بزنند .

خدا رو شکر تمام دوربینها لحظه ی قتل رو ثبت کردند .



پی نوشت :

- نوشته ی بالا صحبت شمع تولد فهیمه بود با فهیمه .

فهیمه جان تولدت مبارک .

لایک

دیرگاهیست 

که پستچیان شهر

به کنج دخمه های نمور قهوه خانه ی ته گذر خزیده اند .

دیگر هیچ پاکت نامه یی تولید نمیشود

و تمام تمبرها

در قاب آلبوم پسر بچه میچسبند .

دیگر حتی تمبرها هم چسب ندارند .

کارت پستالهای خاک گرفته

دستی برای نوازش را آرزومندند .

دیگر سال نو هم با پاکت نامه و کارت پستال شروع نمیشود .

بیچاره لیلی که هیچ نامه یی نمیگیرد 

و بدبخت شیرین که نامه نوشتن را از یاد برده است .

دیگر خصوصی ترین حرفهای من به تو هم 

لایک میشود .

خانه ی پدری

جشنواره ی فجر بهانه یی بود برای دیدن فیلم خانه ی پدری ، آخرین فیلم کیانوش عیاری

فیلمی که به رغم ساخت مناسب جایزه یی رو دریافت نکرد . با جایزه نگرفتن این فیلم تئوری فیلمهای خوب جایزه نمیگیرند برام رنگ گرفت . 

فیلم خانه ی پدری با ساختاری کاملا منحصر به فرد ، بسیاری از تابوهای ذهنی مخاطب رو میشکنه و مدتها فکر رو مشغول خودش میکنه . همین طور که بنده بعد از گذشت سه ماه هنوز تشنه ی این فیلم هستم . 

این فیلم با تکیه بر کارگردان توانست مخاطب را همراه کند تا حدی که مخاطب با بازیگر یکی شده و تمام حالات او را در مقیاس کوچکتر حس میکند . این  در حالی بود که وقتی بازیگر در ابتدای فیلم از ترس خود را خراب میکند و تماشاچی هم این پا و آن پا میکند . اگر چه تمام فیلم در یک خانه ی قدیمی کار شده آن قدر ریتم داستان خوب است که احساس خستگی در مخاطب نمود نکرده و از حضور نابازیگران در فیلم خسته نمیشود . 

یکی از جذابیتهای فیلم گذشت زمان است که با یک تاب و یک پنجره نشان داده میشود .  

اگر چه حرفهای زیادی در مورد این فیلم داشتم ولی فاصله ی زیاد بین دیدن این فیلم تا به تحریر در آوردن این مطلب باعث شد تا مطالب سطحی تر باشد ولی بدور از بزرگنمایی باید بگم که این فیلم یکی از معدود فیلمهایست که باید در سینما دید . 

اینها را نوشتم تا اگر روزی بر حسب تصادف این فیلم اکران شد لذت دیدنش رو از دست ندید . 

شاید

شاید مشکل روانی داشته باشم و خودم خبر نداشته باشم . 

شاید اصلا همه اینطور باشن و به کسی نگن . 

شاید دیگران فکر میکنن اگر بگن بقیه بهشون بخندن . 

شاید تو هم مثل من باشی یا شاید من مثل تو باشم . 

شاید هم من ، تو باشم و یا اینکه تو من باشی . 

شاید زندگی تکرار من باشه جلوی آینه .  

اگر اینطور باشه تکرار احمقانه اییه . 

اگر اینطور باشه شوخیش هم اصلا خنده دار نیست . 

اگر اینطور باشه من نمی بخشم اون کسی رو که این شوخی رو باهام کرده . 

اگر اینطور باشه من تمام آینه ها رو میشکنم . 

اگر اینطور باشه من خودم رو هم میشکنم . 

اگر اینطور باشه من تو رو هم میشکنم . 

 

آخخخخخخخخخخخ سرم درد میکنه . انگار دنیا داره دور سرم میگرده . 

 

شاید مشکل روانی داشته باشم و خودم خبر نداشته باشم ... .