دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

کجا

خلاء هزار خاطره ی اتفاق نیفتاده توی ذهنمه .

عطر هزار بوی بو نکرده .

یاد هزار دور هم نبودن تو نگاهم و هزار هزار نخندیدن تو صدامه

هزار اشک نریخته و هزار فریاد خفته در گلو گره زده بر راه نفس

نی نی چشمام داره ترک میخوره از سکون و ساعت تیک تاک خودش رو از دست داده .

کجام ؟

کجای این خلاء و این تاریکی باید بایستم .

کجای این بیصدایی باید گوش تیز کنم .

کجای این بیکسی باید دنبال کسی بگردم .

کجا ... .

خسته م

خسته م

خسته از تمام مناستهای موجود جامعه .

خدایا ممنونم که یاد نگرفتم و کمک کن تا یاد نگیرم .

شبح شب


یه عالم سکوت و یه عالم دیوار ، از جنس نفس و دود سیگار .

پیاده گز کردنهای بیحاصل ، فکر دویدن کنار ساحل .

سر خم کردن تو پالتو به هوای ندیدن هیچ کس حتی تو .

کجای شبم ؟

اصلا شبی هست؟

نکنه فکر میکنم شبه و شبح شبه شب سایه انداخته رو این روز مثل شبم که اینقدر سیاهه .




پی نوشت : به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را

یادش بخیر

یادش بخیر .

قرار بود یک سال و چهارده روز پیش دنیا تاریک شه . هرچی به این روز نزدیک میشدیم روابطمون بیشتر بوی انسانی میداد . خیلی هامون باورمون شده بود که قراره خورشید رو نبینیم و نتیجه ی این ندیدن ، خداحافظی با تمام زرق و برق این دنیا بود . سال گذشته پستی گذاشتم که گفتم بیاییم خوش باور باشیم حالا هم میگم که اگر هر روز فکر کنیم که این آخرین روز زندگی مونه اون وقت اون روز با کارهایی که میکنیم چقدر قشنگ میشه .

خداحافظ

چشمهایی که بوی بارون دارند و نمیبارند .

کتابچه یی که تا ده ماه دیگه باز نمیشه .

پیراهن هایی که با غم از تن در میاد و به عشق سال دیگه محرم شسته و تا میشه .

خداحافظ پیراهن مشکی .

خداحافظ ایستگاه صلواتی .

خداحافظ تکیه و مسجد .

خداحافظ دسته و نوحه و سینه زنی و ...

خداحافظ...

یا امام حسین خودم ، پدرم ، مادرم ، فرزندم و همسرم به فدات .

پیشنهاد به خدا - 3

خدا جون اگه حوصله ت سر رفت و کسی پیدا نکردی برای گپ زدن یه میس کال بنداز ، سرم خلوت شد باهات تماس میگیرم . 

 

 

 

پی نوشت : گفتم سرم خلوت شد . میدونی که سرم خلوت شد یعنی چی ؟مختصر بهت میگم : 

- سر کار نباشم . 

- قول به زن و بچه نداده باشم که باهاشون فیلمی ببینم . 

- قصد دیدن فیلم جدید نداشته باشم . 

- کتابهای جدید تو بازار رو خونده باشم . 

- موزه ها رو دیده باشم . 

- تایلند و آنتالیا و  چند جای دیگه که خودت خوب میدونی رفته باشم . 

-دید و بازدیدی و مهمونی و از این دست چیزها نداشته باشم . 

-خودم هم سر کوک باشم . 

- ... . 

 

 

راستی خدا جون دوستت داریما . هوای من رو داشته باش .

پیشنهاد به خدا - 2

خدا جون خودت میدونی دوستت دارم ولی الان وقت ندارم باهات حرف بزنم فعلا با کس دیگه مشغول باش . 

کارت داشتم خودم خبرت میکنم !!!!!!

پیشنهاد به خدا -1

خدایا توی سرمای زمستون اگه بافتنی بلدی که خودت اگر هم بلد نیستی یه کلاه پشمی بگیر برای سرت . خیلی وقته که دارم میبینم توی این زمونه  

" اصلا کلاه ت پشم نداره "

دنبال راه حل

چند روزه که دارم فکر میکنم اگر یه روز بیدار شدم و دیدم همه جا تاریکه چی کار باید بکنم . 

نه اینکه خورشید طلوع نکرده باشه .  

نه اینکه پرده اتاق رو عوض کرده باشن و یه پرده ی کلفت انداخته باشند .

نه اینکه یکی برای بازی چشمهام رو بسته باشه .

نه اینکه من توی قعر چاه افتاده باشم . 

نه اینکه سیاه چالی باشه و من توش اسیر باشم .  

نه اینکه ... 

نه اینک ... 

نه این ... 

نه ای ... 

نه ا ... 

نه ... 

ن ... 

... 

 

ساده تر هر چیز دیگه یی که فکر میکنیم .  

اگر صبح بیدار شدم و دیدم کور شدم چه کار باید بکنم ؟

 

من و نازی - یاد گذشته های دور

نازی برای همه یه اسمه و برای من یه دنیا رسم . شاید نازی چیزی به دورها و اعماق ذهن من و امثال من تعلق داشته باشه و از بد حادثه  یه روز ناخواسته به اینجا اومده باشه . اومدنش رو خیلی پیش از اینها گفته بودم ولی حرف امروزم مربوط به دوران من میشه . هیچوقت با گذشته ی کسی کاری ندارم  شاید این رو از نازی یاد گرفته باشم .  

یادمه نازی تو جمله هاش از افعال ماضی استفاده نمیکرد . یعنی کاری به اون دوران نداشت و میگفت چیزی که نمیتونیم تغییرش بدیم بهتره راجع بهش صحبت نکنیم . از شونه ی سر نازی تا حالا چیزی نگفتم . نازی یه شونه ی چوبی داشت که هرروز صبح با اون موهاش رو شونه میکرد و بعد موهاش رو میبافت . همیشه موقع بافتن موهاش جلوی پنجره ی رو به حیاط مینشست . میتونستم توی حیاط روی تاب بشینم و ساعتها نازی رو نگاه کنم و اون هم موهاش رو شونه کنه . 

 یه شب موقع ی خواب من به طور اتفاقی شونه ی نازی رو شکوندم ولی به نازی نگفتم و فردای اون روز وقتی نازی شونه ی شکسته رو دید ، فقط شونه رو نگاه کرد و هیچی نگفت . از فردای اون روز هیچوقت نازی موهاش رو نبافت . هر وقت هم که ازش علت رو میپرسیدم میگفت فکر کنم اینطوری بیشتر بهم میاد .  

راستی که نازی چه قدر روحش بزرگ بود . 

اصلا بچه که بودیم روح مون بزرگ بود و انگار رابطه عکس بین روح و جسم وجود داره که اون روزها دلمون بزرگ بود و الان دلتنگیم . 

جدیدا چشمم زود کم میاره یا شاید هم چشم به چشمه خورده یا شاید تر سالیه که با هر فکری تر میشه و رودی به گونه سرازیر میشه .