من از کلیه دوستان عزیزی که این مدت به هر شیوه یی از تلفن و ایمیل و کامنت گرفته تا حضوری از سکوتم جویا شدند و یا انتقاد کردند معذرت خواسته و معذرت دوچندان از دوستانی دارم که نتوانستم یا نخواستم جواب کامنتها شون رو بدم .
لطف و عنایت تان من رو شرمنده کرد
ممنون همه ی شما هستم .
با تو هستم :
- که خوبی هام رو خوب میبینی و در برابر بدیهام کوری
- که حرفهای خوبم رو خوب میشنوی و در برابر حرفهای بدم کری
- که خوب میبینی و خوب میشنوی و خوب عمل میکنی
به خودت قسم که نگاهم به دستت نیست اگر چشمم به آسمونته .
قصه ی من و نازی ، قصه ی آجر و تیشه است . قصه ی فاصله ها و رسیدنها . قصه ی دوست داشتن ها و عاشق شدن ها . روایت دوستی های پاک و بی غل و غش دوران پاکی آدمهاست .
ابزار من آجر بود و ابزار نازی تیشه . آجرهایی که میشد به قول دوستی پل ساخت ، من دیوارش کرد و تیشه یی که برای خرابی بود نازی باهاش زندگی رو ساخت .
نازی رو دوست دارم نه برای گفتگوهای رومانتیک و آغوش و بوسه و ... بلکه دوست دارم برای گفتگوهای رومانتیک و آغوش و بوسه و ... . خنده داره وقتی دو موردم یکیست ، آره ادب نگه میدارم . نه که خیلی مودب باشم ، به حرمت چشمها و نفسهای پاک دوستانی که این مدت پای داستان من و نازی نشستند و خوندند . گپهایی که با دوستانم زدم . خنده ها و اشکهای پای صفحه شاهدند که نازی دوست خوب نه خیالی که آرمانی من و همه ی منهای دور و برم بود و هست و خواهد بود .
نازی نه اهل گلوله که اهل گل بود . گلدونی که لب ایون دلش هست ، بوش رو هدیه میده به تمام آدمها . نه اونهایی که دوستش دارند بلکه همه ی اونهایی که دور و برش هستند .
زندگی همش ساختن دیوار و خراب کردن ش بوده و هست . من راه زندگی رو بلد نیست و همش دیوار میسازه بین خودش و نازی
نازی نمی جنگه که میخنده . نه اینکه قهر بلد نباشه که فتح دل رو قبول داره تا فتح قلعه . برای همین تیشه اش آباد میکنه . تیشه ی نازی زندگی سازه . کاش آجر من هم پل می ساخت تا دیوار .
پیش از خوندن معذرت میخوام که این داستان نسبت به بقیه طولانی شده .
دویدن توی کوچه های خاکی بچگی چیزی نیست که آدم بزرگها با چیزی عوضش کنند . اون هم وقتی که دست کسی که دوستش داری توی دستت باشه . اون وقت حتی سنگ ریزه های توی کوچه مثل حریر میشه .
یادم هست عصر پاییز بود و من برخلاف عصرهای دیگه که منتظر بابا میایستادم تا بیاد ، اون روز رفته بودم سر کوچه تا زودتر اومدنش رو ببینم . من بلوز بافتنی که مامان برام بافته بود رو تن کرده بودم و نازی هم لباس تابستونیش رو در اورده بود و بلوز دامن زمستونی تنش بود .
بابا پیچ کوچه رو رد کرد و من هم به دنبالش .بابا به ماشین گاز داد و من هم پشت سرش میدویدم . نازی هم توی بغلم بود . همیشه عادت داشتم وقتی لباس نو تن میکردم با اون لباس بدوم .
نمیدونم چی شد ولی یه لحظه دیدم من روی هوا هستم و همه چیز داره میچرخه . اون روز بود که فهمیدم در مواقع خاص خانه و کوچه و درخت و آسمان و حتی ماشین بابا میتونند سریع بچرخند و جالب اینکه با اومدن آدم بر زمین و متوقف شدن حرکتش ، این اشیا هم از حرکت میایستند .اون شب من زمین خوردم و نازی که توی بغلم بود هم نقش بر زمین شد . صدای ترمز ماشین بابا روی خاک از جمله صداهایی که هیچ وقت فراموش نمیکنم . بابا از ماشین پیاده شد و من رو بغل کرد . اما نازی همچنان روی زمین بود با دیدن نازی روی زمین زدم زیر گریه . نمیدونم چرا هر وقت زمین میخوردم دلم برای نازی تنگ میشد و گریه م میگرفت .
تا به پدرم بفهمونم که نازی زمین افتاده چند قدمی از نازی دور شده بودیم . نازی با صورت و لباس گلی به من نگاه میکرد تا بابا دولا شد و نازی رو برداشت و داد به من . درست همون لحظه نازی که انگار خیالش راحت شده ، چشماش رو بست و دیگه حرفی نزد .
اون شب فهمیدم نخهایی که مامان باهاش برای من بلوز بافته بود جنس خوبی نداشت ، چون با زمین خوردن من پاره شد . به دستور مامان من و نازی لخت شدیم و حمام رفتیم . نازی هیچ وقت توی حمام گریه نمیکرد . عجیب بود که شامپویی که چشم من رو میسوزوند چشم نازی رو کاری نداشت و اصلا نازی رو کمتر اتفاقی از پا در میاورد . اون شب من و نازی شام نخورده تو رختخواب رفتیم تا پارگی لباس از یاد مامان بره . شبهایی که از طرف خانواده دعوا میشدم رو دوست داشتم چون نازی تا صبح محکم تو بغلم بود .
دلم تنگه برای خوابیدن نازی تو بغلم .
عجب پیراهن سیاهی که پوشیدنش دل رو سفید میکنه . بوی اسپندی که ریه ها رو جلا میده . صدای بلند مداحی و طبل و سنج که آرامش رو برامون بوجود میآره . روضه یی که تکراری نمیشه و زیارت نامه یی که لعن ش هم دلنشینه .
حسی که به پدرم دارم بر کسی پوشیده نیست ولی عجیبه که راحت فراز زیارت عاشورا که میگه : " بابی انت و امی " رو میخونم .
عجب حال بدی دارم
وقتی چشماتو میبندی
یه دنیا آرامش جونم
تو شبها وقتی میخندی .
پر از حس جوونی شد
تو دستاتو بهم دادی
یه دنیا حرف رو لبهام
وقتی شبها تو بیداری .
من و فانوس اون چشمات
من و دریای بوسه هات
من و انگشتر دستت
من و بازی با اون موهات
من و آرامش حرفات
من و گرمی این دستات
من و بوی تو و بارون
من تنها و این رویا .
عجب حال بدی دارم
وقتی چشماتو میبندی
یه دنیا آرامش جونم
تو شبها وقتی میخندی
عصرهای پاییزی چیزی نیست که کسی خوشش بیاد اون هم از نوع ابری با بادهایی که مجبورت بکنه چشمات رو ببندی و یقه ی لباس رو بالا بدی تا کمتر خاک تو تنت بره . اما من از معدود آدمهایی هستم که دل تنگ اون روزها میشم . کوچه یی که خالی از عابر بود و باد توش میپیچید و گاها باعث بسته شدن در یا پنجره یی میشد . در مواقعی هم صدای شکستن شیشه یی که حاصل این همنشینی سریع درب و چارچوب بود . همیشه این حال و هوای هوا مدت کمی طول میکشه ولی تاثیری که توی ذهن آدم میگذاره خیلی زیاده . من اون زمان کنار تیر چراغ برق میایستادم تا پیکان استیشن بابا پیچ کوچه رو رد کنه و بیاد تو کوچه . اینکه این حرفها رو زدم برای اینه که چند روزه بابام مسافرت و من بچه بابا ( مقابل بچه ننه ) دلم برای بابام تنگ شده .
اون شب من خوابم می اومد و نازی دوست داشت بیدار باشه . سنگینی سر نازی روی دستم برام عادت شده بود و همیشه احساس می کردم با نبودش خوابم نمی بره ولی اون شب به یکی از بزرگترین اسرار پیرامون خودم رسیدم و اون این بود که من بدون حضور نازی هم خوابم میبره .
اون شب بارون می اومد و نازی دوست داشت زیر بارون قدم بزنه و من با خود خواهیز خودم یه حس مشترک رو از دست دادم . من از نازی خواستم تا فردا با هم زیر بارون بریم و امشب بخوابیم ولی نازی موافقت نکرد . من خوابیدم و نازی قدم زدن زیر بارون رو تجربه کرد . تجربه یی که از نظر خیلی ها شاید نیارزد ولی نازی با وجود سرمایی که خورد راضی بود چراکه فردا صبح هوا آفتابی بود و از ابر و بارون و طراوت خبری نبود .
چقدر دلم تنگه برای زیر بارون با نازی قدم زدن و خیس شدن و سرما خوردن .
دلم تنگه برای گرفتن دست نازی ، برای خندیدن وعاشقی کردن .