دختر و پسر روبروی هم ایستادند و به هم نگاه کردند صدای هر دو میلرزید .
یکی آروم گفت : سلام .
و اون یکی آرومتر گفت :
برای همیشه خداحافظ
" ارزان فروشی ممنوع "
جمله ی بالا ، تابلوی سر در مغازه ی جواهر فروشی توی میدون بود .
توی هیچ صدف خوبی مروارید ارزون قیمت نیست . و توی هیچ خس و خاشاکی هم برلیان پیدا نمیشه . اگر کوه نورم باشم و تو سطل آشغال پیدام کنند رو پیشونیم میخوره که این الماس در سطل زباله ی فلان جا پیدا شد .
وقتی بارون میزنه
تو کویر خاطره
گل میده عکس تو
توی قاب پنجره
یاس پشت پنجره
سر کشید توی اتاق
به هوای بوی تو
ریشه هاش خورده به طاق
بوی بارون چشات
طعم تلخ گریه هات
منو بدجور میکشه
دنبال جای پاهات .
رنگ سرخ گونه هات
بوی عطر تو هوا
منو بدجور میکشه
دنبال زلف رهات
شونه هم دلتنگ سنگینی سره
و چشم بیقرار بیقراری اشک
چه سرسره یی گونه برای بازی اشک
وقتی تو ، تو نباشی و من چشم براه نگاه تو باشم .
1
شب . وانت سفید با باربند زنگ زده در جاده . صدای بارون . شیشه ی بخار گرفته ماشین . لمس شیشه ی جلو ماشین توسط تیغه ی برف پاک کن . بارش بی امان بارون . ایستادن یکباره ی تیغه ی برف پاک کن . برف پاک کن خراب . تاریکی شب . بازی نور ماشینهای روبرو و شیشه و بارون . رادیو خارج شده از موج . پخش آهنگهای مختلف به طور نامنظم . پاکت خالی سیگار . مردی با موهای کم پشت و ته ریش . عقربه کیلومتر شمار بالاتر از صد و بیست . صدای زنگ موبایل . تصویر راننده در آینه خودرو در حال حرف زدن با شخص پشت خط . روشن شدن داخل وانت . وحشتزدگی راننده .
روز . هوای آفتابی . خانه ی قدیمی . حیاط آب پاشی شده . دختر بچه یی در بغل مادر در حال گریه . رفت وآمد مردم با لباس مشکی . رادیو روشن . گوینده ی رادیو : باز هم بی احتیاطی یک راننده حادثه آفرید .
2
دوستهای خوب وقتی جاهای خوب مثل مجلس عزای آقا حسین (ع) یاد آدم باشند ، آدم احساس خوشنودی میکنه .
دوست خوبم ممنونم ازت .
داشتم با عزیزی حرف میزدم و پیشنهاد احمقانه یی بهش دادم . مثالی زدم و بعد قطع تلفن خودم به مثالم فکر کردم . مثالم رو این طور تغییرش میدم تا بهتر بشه :
زندگی مثل کرانچی فلفلی ، تند و آتشینه . دهن رو میسوزونه ، پدر لثه ها رو در میاره و تا اشکت رو در نیاره و گلوت رو نسوزونه ول کن نیست . با همه ی این دردسرها بسته یی که باز میشه تا ته ش در نیاد از روی کاناپه بلند نمیشیم .
بارون هم لطافتش رو از دست میده
وقتی دل
دلنگرون یار تو راهش باشه .
برف هم زیبایی نداره
وقتی جای پای یار رو محو کنه .
و تمام کتابها ماهیتشون رو از دست میدن
وقتی مخاطب دنبال ساختن موشک کاغذی باشه .
راستی که همه چیز و همه کس اون جور نگاهت میکنه که ، دوست داره ، باشی .
اونهایی که برق خوندند خوب میدونند که جریان مغناطیسی روی مدارهای دیگه هم تاثیر میگذاره . جریانهای مغناطیسی مختلفی توی مغزم وجود داره که باز هم قاطی کردم و گاها ادب رو کنار میگذارم . این روزا یه مثل قدیمی کوچه بازاری بد جور توی ذهنم رژه میره که میگه :
گاو ما شیر نمیده ماشاا... به شاشش .
اون قدر قاطی کردم که قرار بود با عزیزی روز یک شنبه تماس بگیرم و گپی و گفتگویی ولی ... چه کنم که بدم .
پی نوشت : دست ادب به سینه میگذارم ولی بد فکری شدیدا روی بد کلامی تاثیر میگذاره .
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد
فاصله من و نازی همیشه اونقدر بود که نفسم به صورتش میخورد . مخصوصا اون لحظه هایی که روی دستم خوابیده بود و چشماش بسته بود . یاد اون روزها بخیر که عشق و عاشقی ها سالاد نمیخواست . دوستت دارم ها بدون حرف اضافه و حرف ربط بود . یادم هست اون روزی که به نازی گفتم دوستت دارم ، هیچ حسی جز دوست داشتن نداشتم و نازی هم پشت خنده ش هیچ نیازی یا هوسی رو قایم نکرده بود . چه قدر خوب بود که قهرها به تعداد ثانیه های حبس شده توی ریه ها مون بود .
یادم هست بیشترین فاصله ی بین من و نازی اون لحظه های روی الاکلنگ بود که همیشه نازی بالا بود و من پایین . حالا که به اون روزهام نگاه میکنم میبینم که نه فقط توی پارک و وقت الاکلنگ بازی ، که همیشه نازی بالا بوده و من پایین .