دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

پسر 2

کاغذ خط خطی ، دیوار خط خطی ، روان خط خطی . جاسیگاری پر از فیلتر سیگار . قاب عکس خاک گرفته ی دختر و پسر در حال خنده . شکلک روی دیوار . مجسمه اشک تئاتر . حلقه یی که روی طاقچه  رد خاک انداخته . آخرین پک به سیگار . تصاویر فیلم the wall لحظه ی تراشیدن ابرو . نور چراغ قرمز چشمک زن چراغ راهنمایی و رانندگی . پرده های افتاده . صدای رعد و برق . بارش بارون . صدای رد شدن ماشینها تو خیسی خیابون .  

پالتو خاک گرفته . یقه ی ایستاده پالتو . کلاه روی سر و چتر بسته . ترک خانه . تیک تاک ساعت شماطه دار . حلقه ی جامانده روی طاقچه .  

 

پی نوشت : از نوشتن این داستان فقط یک قصد داشتم و اون تصویر سازی و داستان نویسی با جملات ناقص و بدون فعل بود و هیچ منظور دیگه یی هم نداشتم . .

 

لبیک یا سیدنا

شمارش معکوسم شروع شده . هفته ی پیش رفتم نایین برای تحقیقات آخرم و انجام هماهنگیهای اونجا . پیش تولید کارم رو شروع کردم و خیلی خوشحالم که چند روز دیگه میرم پشت دوربین . خدا رو شکر که این مستند هم مربوط میشه به امام حسین . نمیدونم چرا ولی خوشحالم . قسمت ما هم اینه . ساخت فیلم مستند درباره شیوه های درحال انقراض عزاداری برای امام حسین .  

یا امام حسین شاید این هم جواب " هل من ناصر " ت باشه . 

آقا کمکم کن .

امام حسین ممنونم . 

... بابی انت و امی....

احترام به تنبلی

چند وقته که کمتر فرصت میکنم وبلاگم رو آپ کنم  ولی عجیبه که این نبود فرصت هم اپیدمی شده چون دوستان هم همین حالت رو دارند .  حالا نمیدونم شاید هم برای من از کمبود یا نبود فرصت نباشه . آره شاید تنبلی میکنم . 

راستی دیروز اس ام اسی برام اومد و جوابیه یی به این حرفهای من بود .  

اس ام اس : 

دوستی بهم گفت تنبلی مادر همه ی بدبختی های ماست و بهش گفتم چه کنیم مادره و احترامش واجب .

بغضخند

آشنایی ما با واژه ی " علی " شاید همسن و سال با واژه های " مامان و بابا " باشه . علی  هم که با ولایت ش عجینه . 

نمیدونم شاید بعضی از این حرف من ناراحت بشن ولی این عید همیشه با بغض برام بوده . عجیبه که این برکه و بیابون من رو یاد کوچه و در و میندازه . در هر دو مکان تلی ساخته شد یکی از زین شترها و دیگری از هیزم و آتش . 

ذهن پریشان من برای خودم و خلاصه ی کلام  : 

عید غدیر بر همه شیعیان مبارک

آغوش

بگو چندتا نفس مونده 

تا اون  آغوش گرم تو 

بگو چندتا شراب مونده

تا اون مستی چشم تو  

 

تو گلدون کدوم مریم 

میشه عطر تو رو بویید 

تو بیراه کدوم جنگل 

میشه با یاد تو خندید  

 

تو دریای نگاه تو  

مگه میشه که پارو زد 

یه ناقوس صدای تو  

فقط باید تو رو گوش کرد 

  

دلم دریای بارونه 

بیا بی چتر پیش من 

بذار آروم جاری شه  

زیر پاهات اشک من .

دختر (2)

دختر به گذشته فکر میکرد . گذشته یی که یه موقعی فقط روز بود و الان فقط نیمه ی تاریک زمین نصیبش بود . دختر دوست داشت یه بار دیگه روز رو ببینه ولی انگار زندگی ازش رو گردونده بود . حلقه ی توی دستش گاه و بیگاه از دستش در می اومد . انگار اون هم باهاش قهر بود لیوانهای چایی که مادرش براش اورده بود و اون لب نزده بود و مادر برای اینکه درسهایی رو بفهمونه بهشون دست نزده بود روش کپک نشسته بود . دختر داشت به نوع روابطش فکر میکرد . اگرچه اول تمام حق رو به خودش میداد ولی به مرور زمان این حق دادن رنگ میباخت و میدید که میشد در بعضی شرایط با کمی گذشت ، حلقه ی ارتباط رو محکم کرد حلقه یی که امروز اونقدر از هم گسیخته شده بود که از دست دختر میافتاد .

حرفهای گوسفند سفید - سوال اساسی

نمیدونم چرا هر وقت بخوام به مورفیوس نزدیک بشم و سوالهای مهمی ازش بپرسم ، اتفاقی میافته که باعث فرار اون از دست کسایی میشه که من هیچوقت ندیدمشون میشه . 

امروز روی تخت دراز کشیده بودم و خیره به ستاره های پلاستیکی چسبیده به سقف بودم و به این سوال فکر میکردم که  

" انسانها اول گوسفند بودند یا گوسفندها اول انسان . " 

اگر گوسفند به کمال رسیده انسان میشه چه طور این مسیر رو یاد میگیره . اون هم وقتی که قراره این یه راز بین گوسفندهای انسان شده بمونه . توی این فکرها بودم که مورفیس با جمله ی " سلام رفیق " پرید تو اتاقم . پیش از اینکه بخوام دهانم رو به فحش باز کنم ، سمش رو جلو صورتم اورد و گفت : باز شروع نکن که باهم رفیق نیستیم و از این مزخرفات ، که اگر رفیق نبودیم تو رو به فکر نمیبردم . 

حرفش منطقی بود و قابل تامل ولی این جمله اعصاب خورد کن بود و نمیشد تحمل کرد . 

مورفیوس سمی زیر چونه زد و گفت : و فرقی هم میکنه ؟ مهم این تبدیل است . هیچ جاده یی یه طرفه نیست و قتی من گوسفند میتونم انسان بشم تو نمیتونی گوسفند بشی ؟ راستش خیلی از آدمهای دور و برت گوسفند هستند و تو نمیدونی . فقط کافیه کمی بهشون دقت کنی و رفتارشون رو زیر نظر داشته باشی .  

 مورفیوس دوست داشت سیگاری روشن کنه ولی سمش بهش اجازه نمیداد . راستی روی سمش زائدهایی شبیه انگشت دیده میشه . شاید سری بعد مورفیوس رو از یک انسان نتونم تشخیص بدم .

جا تو خالی

کوچه و بوی اقاقی 

قفس پشت به قناری 

عطر سیب و مبل خالی  

همه میگن :   

" جا تو خالی " 

 

من به چشمای خمارت 

آرزوهای محالت 

من به اون رویای خامت 

یا که اون فکر و خیالت 

من میگم : " جای تو خالی " 

همه میگن : 

" جا تو خالی " 

 

یاد شبهای تابستون 

خوابیدنهای تو ایوون 

چشم گذاشتن توی میدون  

همه میگن :  

" جا تو خالی " 

 

غم توی خاطراتم 

شادی روزهای تارم   

اشک و شادی  

غم و لبخند  

همه میگن که تو برگرد 

همه میگن : 

" جا تو خالی " 

 

 

یکی از مشکلات بزرگ من

همیشه با حرف زدن مشکل داشتم . شاید برای همینه که خیلی وقتها با خودم دعوام میشه . خوش به حال انسانهای نخستین که دایره ی کلماتشون کم بود و زبانشون زبان اشاره بود و تصویر . شاید من اون وقت و اون جا بودم به مشکل نمی خوردم . 

گفتگو  رو دوست دارم ولی وقتی قراره حرف بزنم به مشکل میخورم حالا وقتی که قرار باشه این گفتگو پشت تلفن باشه مشکل من بیشتر میشه . برای همین سعی میکنم کمتر از این ابزار استفاده کنم .

قرار

هنوز یادم نرفته 

قرارمان را میگویم 

قرارمان سرکوچه ی بی قراریست

بعد احوال دلواپسی . 

 

عجب هوای عجیبیست 

هوای تو  کردن 

بوی باران    

و   

پیراهن   

و  

علفزار .  

سر   

سرخوش یاد توست 

دل  

یاد دلتنگی میکند و 

دلتنگ یک بوسه ست .