دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

دست نوشته های مهدی

شاید تو بودی جور دیگر مینوشتی ، ولی من اینطور میپسندم .

فیلمی

نه من حمید هامونم ، نه تو پری داداشی باش . نه اینکه من و تو اینطور نباشیم که این خاصیت انسانهای دور بر ماست . من رضای لیلا و تو هستی قرمز . بیاییم به هم دروغ نگیم یا اصلا دروغ بگیم و به روی هم نیاریم . آره اینطور بهتره من خیانت کار و تو قاتل .

ترانسفورماتور

یه وقتایی دوست دارم لاک پشت باشم . مهاجری که با خونه اش سفر میکنه مثل گلهای بنفشه . بعد اذان صبح بود که ترانسفورماتور شدم البته نه از نوع روبوتیک . تغییر از انسان به لاک پشت ، اون هم یه لاک پشت غول آسا . 

خودم ترسیدم و از وضعیت موجود گریه ام گرفت . هرچند گریه از خصوصیات لاک پشتهاست . من میتونستم مهاجرت کنم و به هر جایی که خوشم میاد سفر کنم ولی اگر از خونه ام بدم بیاد چه کار باید بکنم . مهاجرت از خونه چطوری میتونه باشه . 

+ من عاشق خونه ام هستم .

جایگاه یا جایکاه

کاش آدمها جدای از جایگاهی که در جامعه دارند انسان بودند . یاد فیلم سوته دلان افتادم جایی که دکتر به اقدس میگه : اگه یه روزی با شوهر و بچه ات دکتر رو تو خیابون دیدی ، هول نکن . دکتر آشنایی نمیده . دکتر که دکتر شیطون نیست . 

من و نازی - پرسش دینا

توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد

امروز وقتی خونه رسیدم نازی نماز میخوند و دینا کنارش نشسته بود . یاد سریال شب دهم افتادم که حیدر رو تو مسجد دیدند . یکی پرسید : حیدر هم نماز میخونه . دیگری گفت : نمیدونم . روزه خوریش رو تو بازار دیده بودم ولی نماز خوندنش رو ندیده بودم . 

من توی کل مدت آشنایی و زندگی با نازی هیچ وقت نماز خوندنش رو ندیده بودم . شاید هم من ندیده بودم . آخه من خیلی زود از نازی فاصله گرفتم .  

نازی با حرکاتی که دینا بهش میداد نماز میخوند و جالب بود که دینا و نازی هیچ کدوم من رو نمیدیدند . ایستادم و هر دوشون رو نگاه کردم . آرامش همیشگی توی صورت نازی موج میزد . دوست داشتم نازی رو بغل کنم ولی به هم ریختن ذهن دینا برام سخت بود . 

جالب بود که نازی با همون لباس همیشگی ش نماز میخوند بی حجاب و پرده . بی تظاهر و ریا . حتما دینا برای این حرکت نازی جوابی داره . باید خودم رو آماده کنم . مطمئنا از چند وقت دیگه دینا سوالاتی رو ازم خواهد پرسید که جوابش آسون نیست . 

  

من و نازی - آرامش دینا

دیروقت بود خونه رسیدم نازی هم توی بغلم خواب بود . با موهای لول شده ی رو به بیرون و لیاسی که قبل توضیح دادم . صدرا و دینا استثنائا خواب بودند . فهیمه نازی رو از بغلم گرفت و بعد از کمی بازی برد تو اتاق بچه ها . شب رو با آرامش خوابیدم . نیمه ی شب بود که دینا ما رو از خواب بیدار کرد . طبق روال شبهای گذشته فهیمه رفت پیشش تا خوابش کنه . دینا خیلی زود آرام شد و خوابید . صبح بود که بیدار شدم . به عادت همیشه به اتاق بچه ها سر زدم دینا رو دیدم که با آرامش نازی رو بغل گرفته و خوابیده . خواستم نازی رو از بغل دینا بیرون بکشم که فهیمه گفت ول کن دیشب تا نازی رو تو بغلش گذاشتم ، خوابید . تو چشمای نازی نگاه کردم که بسته بود . 

انگار داستان من و نازی از امروز باز شروع میشه البته اینبار با دینا . دوست خوب بچگی من حالا با دینا همبازی شده .  

خوش به حال دینا که همراز خوبی داره . 

باید به نازی یادآوری کنم درباره ی رازها و اسرار مگو مون 

تا پیش از این نازی تو بغل من آروم میخوابید حالا به بعد دینا ست که تو بغل نازی آروم میخوابه . 

حالا باید ببینم نازی چه اسمی برای نازی انتخاب میکنه و چه داستانهایی بین شون اتفاق می افته .  

  

گرد عمر

الان هجده روزه که ملوک رفته و من به رسم نانوشته ریشم رو نزدم . هرچند برای رفتنش رخت عزا به تن نکردم ولی نمیدونم چرا دوست دارم ریشم رو بگذارم بمونه . چند روز پیش بود که دینا دستهای کوچولوش رو لای ریشم کرد و تارهای سفید روی چونه م رو گرفت و گفت " بده . " انگار اون هم رابطه یی بین سفیدی مو و پیری پیدا کرده . یاد بچگی صدرا افتادم که دایی حسین بیچاره رو مجاب کرد موهاش رو رنگ کنه تا صدرا ناراحت نشه .  

عجیبه که اگر ملوک نپریده بود من هم به این نتیجه ی امروز نمیرسیدم . سفیدی ریشم رو پشت ژیلت قایم میکردم . یاد بابام افتادم که هرکی بهش میگه : حاجی موها رو سفید کردی . خیلی جدی میگه " دعا کن دلت سیاه باشه ، سفیدی مو که ملاک نیست .

خدا رو چه دیدی شاید دینا من رو مجبور کنه به رنگ کردن . باز جای شکر داره که موهام سفید نشدن تا گذر چهار دهه مشخص شه .

پیشنهاد طرحی جدید از یک فیلم مطرح

با توجه به شناختم از صدا و سیما ، اگر قرار بود فیلم جدایی نادر از سیمین برای این سازمان ساخته بشه احتمالا تغییرات جزئی در ساختار و محتوای اون میدادند . بعضی از تغییرات عبارتند از : 

1- سیمین به خارج از کشور نرود . دلیلی ندارد یک زن اصرار به خروج از کشور داشته باشد . 

2- نادر اگر عاشق پدرش هست میتواند هر جایی که برود ، مثل نقی سریال پایتخت ، پدرش را با خود ببرد . 

3- چرا نادر پرستار زن برای پدرش میگیرد . خوب در این صورت نه حاملگی اتفاق میافتد و سقط جنینی رخ میدهد . 

4- سیمین به جای قصد مهاجرت ، قصد ادامه ی تحصیل در رشته ی پرستاری را داشته باشد تا بتواند پدر شوهر خود را کمک کند . 

5- برای جذابیت داستان ، در همسایگی این خانواده ، شخص معتادی باشد که در یک شرکت هرمی فعالیت داشته باشد که مدام این خانواده را وسوسه میکند تا پول خود را در این شرکت سرمایه گذاری کند . برای تکراری نبودن داستانک میتوان از شرکتهایی مثل توتو که شرط بندی در مسابقات فوتبال هست و جدیدا صدا و سیما در خصوص تخریب آن فعالیت میکند استفاده کرد . 

6- دختر خانواده در فعالیتهای مدرسه شرکت کرده و ضمن بشاش بودن چادر هم به سر داشته باشد . 

7- علت بیکاری شوهر آن پرستار ( شهاب حسینی ) که در این داستان جدید خودش میتواند پرستار پدر نادر شده باشد همین فعالیت آقای همسایه در شرکت هرمی باشد . 

8- برای جلوگیری از فقرزدایی از سطح جامعه و جلوگیری از سیاه نمایی خانه ی نادر مجلل باشد . 

9- آقای همسایه به بدترین شیوه در حال انجام خلاف های متعدد توسط پلیس دستگیر شود . 

10- فیلم در حالی که سیمین پدر شوهر خود را به کافی شاپ میبرد تمام شود تا مخاطب خارجی بفهمد در ایران کافی شاپ وجود دارد . 

اصلا این موضوع میتونه به عنوان طرح جدیدی مثل چندگانه ی اخراجی ها ساخته بشه .  

آینه

توضیح : ببخشید از دوستانی که براثر اشتباه من این مطلب رو روز ده تیر برای بیست دقیقه دیدند و کامنت هم گذاشتند

در مسیر عاشقی هیچوقت دوست نداشتم آینه باشم . چه الان که نزدیک چهار دهه از عمرم رو گذروندم چه اون زمانی که جوون تر از این حرفها بودم . آینه اگرچه باید تبلور رخ معشوقه باشه ولی همیشه اون کسی رو نشون میده که جلوش ایستاده . حال اون میتونه لیلی باشه یا الاغ لیلی . فرقی نداره آینه فقط رخ مینمایانه چه یار باشه چه مار . 

الان به این فکر افتادم و مطلبم رو نقض میکنم که آینه تبلور رخ معشوقه  باشه که اگر این باشه معشوق وقتی ناز میکنه عاشق هم ناز کنه فاصله اونها تا بینهایت میرسه که این شرط عشق نیست .

چند وقته همه چیز روبراهه

چند وقته ساعت نه شب آشغال های مغزم را بیرون نریختم .  

تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که در مطب هیچ دکتری نوار قلبم پخش نمیشه .  

دلخوش کردم به تابلوی دور زدن ممنوع که جلوی خودم گذاشتم . 

از هیچ قاصدکی هیچ پیغامی نگرفتم و هیچ تلگرافی هم از هیچ دوستی دریافت نکردم . 

انگار جدیدا گوشیم ویروسی شده یا شاید هم زنگ زده که زنگ نمیخوره . 

زندگی پشه سای ما

میگن توی اصطبل و طویله پشه هایی زندگی میکنند که به تاریکی و نموری اون مکان عادت دارند و بوی نامطبوع اونجا باعث آرامش خاطرشون میشه . این پشه ها در دوران حیاتشون از این مکان خارج نشده و نسبت به آن مکان احساس رضایت دارند و به نوعی آنجا مدینه ی فاضله ی این موجودات مفلوکه . 

اگر یه روز بر حسب تصادف یا جهت آزمایش این موجود مفلوک به یه دشت سرسبز با انواع گلهای معطر و چشمنواز راه پیدا کنه ، میدونید چه اتفاقی براش میافته ؟  

پشه ی بینوا میمیره . از نظر اون موجود ، بهشت یعنی جایی که قبلا زندگی میکرده . جایی که ارتفاع بیشتر از دو متر قابل تجربه نباشه . جایی که خورشید یعنی نور وارد شده از یک روزنه . زندگی یعنی بوی نامطبوع و خوراکی خوردن فضولات یک حیوان دیگر .  

حکایت غریبی زندگی انسان سا ی ما .