روز چهارشنبه توفیق اجباری حاصل شد تا از محل میتینگ یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری رد شم . جدای ترافیک حاصل از این تجمع یه نکته توجه من رو جلب کرد . خدا رو شکر کردم که صدرا باهام نبود چون اگر بود تا همین امروز سوال پیچم میکرد که
- بابا اسراف یعنی چی ؟
- بابا اسراف کار بدیه ؟
- بابا برای تهیه کتاب چقدر کاغذ لازمه ؟
- بابا چرا قیمت کتاب بالاست ؟
- بابا چرا من نباید با کاغذ سفید موشک درست کنم ؟
- بابا ریختن کاغذ تو خیابون کار بدیه ؟
- بابا چرا ریختن کاغذ تو خیابون بده ؟
- بابا این همه کاغذ رو تو خیابون چرا ریختن ؟
- بابا این آدمها که اینها رو ریختن کیند ؟
- بابا این آدمها ، آدم خوبیند ؟
- بابا اگر خوبند چرا تو خیابون آشغال میریزند ؟
- بابا کار اینها اسراف نیست ؟
- بابا اگر خوبند چرا اسراف میکنند ؟
- بابا با این همه کاغذ چقدر کتاب میشه چاپ کرد ؟
اونوقت من در برابر این همه سوال چه جوابی میتونستم بدم .
واقعا شانس اوردم صدرا نبود ولی توی ذهن خودم این سوالات بدجور رژه میرند .
یه روزهایی دوست داری سکوت کنی . حرف نزنی . به جایی خیره نشی . صبح که میشه به شرق زمین سلام نکنی .
یه روزهایی دوست داری خیابونهای شلوغ رو نبینی . احساس میکنی آینه هم بزرگترین دروغ زندگیته . دوست داری بشکنی ، آینه رو ، زمین و زمان رو ، حتی خودت رو . اگر مجبور شی توی خیابون بیای عینک آفتابی تیره و بزرگ به صورتت میزنی تا مجبور نشی اگر آشنایی رو دیدی دستت رو از جیبت بیرون بیاری . آفتاب هم انگار قصد آزارت رو داره . دیدار دوست قدیمی خوشحالت نمیکنه . از حرکت تکراری دم و بازدم خسته میشی . فکرهای مسخره به ذهنت میزنه . فکرهایی مثل کاش زندگی دکمه ی برگشت داشت . کاش طلوع و غروب آفتاب دست خودمون بود . کاش زندگی مثل رویای کودکیمون بود . کاش انسان هم مثل کرگدن تنها سفر میکرد . طناب فقط یه مفهوم داره و اون ... .
با تو میگویم
ساده و صریح و بی پرده .
بی من من و هجا و حرف اضافه .
زمان
زمان بی تو بودن ست و
مکان
تعریف زیست بی بوی توست .
چند روزیه که من و نازی یه دوست خوب رو گم کردیم . دوست خوبی که هیچ وقت اسمش توی داستان نبود ولی همیشه با پیامهایی که میفرستاد راه رو برای ادامه ی داستان من و نازی باز میکرد . این پست رو گذاشتم که باقی دوستان بدونند که من و نازی تا پیدا شدن دوستشون از این وبلاگ مرخصی گرفته تا با خیال راحت دنبال دوستشون بگردند .
توضیح : بعد از اینکه این مطلب رو بدون عنوان گذاشتم دوستان کامنت گذاشتند که این دوست خوب کیه ؟ برای رفع ابهام و اینکه بعضی اشتباها به خودشون نگیرند عنوان پستم رو مشخص کردم .
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد
دیشب دیروقت بود که به خیابان جمهوری رسیدم ولی مغازه ی مورد نظر من باز بود . تعمیرکار عزیز نازی رو تحویل داد . نازی مثل یه عروس توی جعبه ی مقوایی خواب بود . حس خوبی نداشت . جعبه رو گذاشتم و نازی رو درآوردم . نازی توی بغلم چشم باز کرد و خندید . خارج از تصور بود . نازی نه تنها گردنش درست بود بلکه آثار اون آرایش کذایی هم پاک شده بود موهای سرش هم مثل روز اول بود . موهای قهوه یی روشن با لولهای روبه بیرون مثل زنهای دهه شصت میلادی تو فیلمهای خارجی . لباس چین چین سفید گلدار با تورهای پارچه یی . تناسب من و نازی وقتی روی صندلی نشستیم باعث خنده ی خودم شد . فاصله ی خیابان خمهوری تا خونه فرصت خوبی بود برای صحبتهای درگوشی که وقتی توی ماشین خودت باشی میتونی این حرفهای در گوشی رو بلند بگی البته توی ترافیک باید مواظب پسربچه ی فضول ماشین بغلی بود که خیره شده به لبهات و عینا مثل رادیو حرفهای تو رو تو ماشین خودشون تکرار میکنه .
یه وقتایی کائنات هم دوست داره تو حال کنی مثل همین دیشب که سی دی که گذاشتم شعر " یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور " رو میخوند و یا بعدش که ابی برامون بلند خوند : " نازی ناز کن که نازت یه دنیا نازه
نازی ناز کن که دلم پر از نیازه . "
شده بودم اون پسر بچه ی سه ساله که عاشق نازی بود . خوردن پیراشکی خسروی و نون خامه یی های قنادی بی اسم سر لاله زار ، خیلی حال میده . دیشب حس پیرمرد و پیرزنهایی که میان و اونجا خرید میکنند رو درک کردم . حس زندگی تو سی - چهل سال پیش . ما هم مثل اونها عاشقای سی و پنج ساله پیش بودیم . گشتن توی خیابونهای تهران آخر شب چه حالی میده فقط حیف که نزدیک انتخاباته و سر هر خیابون ایست بازرسیه . ایست بازرسی هم یعنی کنار زدن و سوال و جوابهای تکراری و گشتن صندوق عقب ماشین و صحبت با بیسیمی که مخاطب خاص نداره و نهایتا : " بفرمایید اخوی "
خدا میدونه دیشب من اخوی چند نفر شدم که دیشب بار اول بود میدیدمشون .
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد
این چند روز تعطیل فرصتی بود برای انجام کارهای مهم عقب افتاده . چهار روز تعطیلی و تهران بدون ترافیک یعنی رسیدن آدم به هرکاری که میخواد انجام بده . خیابان جمهوری جایی بود که من باید میرفتم . نه برای خرید led و سینما خانگی که متاسفانه نمیدونم چرا خیلیها بهش سینما خانواده میگن .موبایلی هم در کار نبود . من نه میخواستم از ینگه دنیا خبر داشته باشم و نه دوست دارم کسی بهم زنگ بزنه بگه : " خرت به چند من ؟ "
من با یه اسباب بازی فروشی کار داشتم که خدا رو شکر این آدم هم مثل من تارک دنیا شده بود و قید مسافرت تو این تعطیلات رو زده بود و اومده بود برای جراحی سر و گردن نازی . صحبتی از چند و چوند و اجرت کار نکردیم چون هم من میدونستم این کار مهمه و با هر قیمتی من حاضر بودم تا نازی مثل روز اول بشه و هم تعمیرکار از اهمیت نازی برای من خبر داشت .
امروز روز مهمیه قراره من باید ساعت پنج بعد از ظهر برم برای تحویل گرفتن نازی . یاد شعر زیبای سهیلی افتادم که میگه :
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز میلرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های نخراشی گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
لحظه ی دیدار نزدیک است .
نمیدونم چطوری باید تا کنم که آبرو ریزی نشه .
خدایا کمکم کن
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد
دیشب موقع خونه تکونی منزل پدر و مادرم یه صحنه ی جرم دیدم . صحنه ی جرم که نه ، خود جرم . من زیر تخت پشت وسایل یه جنازه دیدم . آره جنازه . یک جنازه ی بی سر . قلبم داشت میایستاد . من اون بدن رو میشناختم . خیلی سریع اشک توی چشام حلقه زد . نفسم به شماره افتاد . توی اینجور مواقع تمام اتفاقات مشترک آدم خیلی دور تند از جلوی چشم آدم رد میشه . عجیبه که روی تصاویر دور تند همه ی صدا هم هست ولی صدا ها مشکلی نداره . شاید یک آن باشه ولی خیلی طول میکشه . به خودم اومدم . آب دهانم رو غورت دادم و خیلی سریع خودم رو به انتهای تخت رسوندم تا شاید سر اون تن رو پیدا کنم . فاصله ی نیم متری چقدر طولانی شد . با خودم خیلی فکر کردم . بالاخره به سر رسیدم . زیر تخت به سختی توی بغل گرفتم و بلند زدم زیر گریه . از صدای قلبم همه دور تخت جمع شدند . صدرا میخواست بیاد پیش من ولی جا نبود . به سختی از زیر تخت بیرون اومدم و اشکم رو پاک کردم .
نمیدونم کی و کی این کار رو کرده بود . جنازه ، جنازه ی نازی بود . سرش توی یه دستم و تنش توی دست دیگم . آروم . آروم و بیحرکت . چشمهای بسته ، لب خندون . با آثار آرایش خودکاری که علیرضا و وحید روی صورتش کشیده بودند . مامانم رو نگاه کردم . خیلی عصبانی بودم . از همه کس و همه چیز . خودم . مامانم . زندگی . زن . بچه . اصلا من چند سال بود که سراغ نازی رو نگرفته بودم . یا چند ساله که نازی با این وضعیت اینجا افتاده .
دیشب به سختی تونستم سر نازی رو روی تنش سوار کنم . البته آدرس چندتا عروسک ساز رو گرفتم که فردا برم پیششون .
دروغ چرا دوست دارم نازی امشب کنارم بخوابه . انگار حرفهای زیادی باهاش دارم . حرفهای درگوشی . راستی لباس هم باید براش بگیرم . آخ که بوسیدن صورت نازی وقتی از حمام اومد چقدر حال میده .
خدایا من چقدر پست شدم که نازی رو فراموش کردم
خدایا کاری کن که نازی فراموش کنه من چه بلایی سرش اوردم .
خدایا کاری کن که من نازی رو دیگه فراموش نکنم .
من میخوام از یه راز بزرگ پرده برارم . بله یه راز بزرگ . همیشه توی اتاقهایی که جراغشون خاموشه زندگی جریان داره . من این راز بزرگ رو امروز صبح فهمیدم . وقتی از توی اتاق بیرون اومدم و سبک بودم . اونقدر سبک که مثل پر به هرطرفی میرفتم .
دیشب ستاره های چسبیده به سقف اتاقم تا صبح من و نازی رو نگاه میکردند . راستش برای اونها غیرتی نشدم . یه جوری پز هم بهشون دادم . چراغ اتاق خاموش ، ستاره ها روشن ، چشمهای نازی بسته ، دست من زیر سر نازی .دهنم در گوش نازی و درد دلهای بی کسی .
اون روزی که پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی رو دیدم کوچک بودم . دستم تو دست آقاجون خدابیامرز بود . اون گفت این پیرزن خیلی ساله که هرروز ساعت نه صبح میاد و منتظر میمونه تا شب بشه . ضلع شمالی میدان فردوسی . پیرزن قرمزپوش یه جورایی سمبل این میدان شد . سالها گذشت و باز رفتم سر قرار پیر زن ولی نبود . انگار انتظار به سر رسید و رفت .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی از فلسفه عشق چیزی خونده بود .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی از هنر عشق ورزی چیزی شنیده بود .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی از لیلی و مجنون و باقی عشاق چیزی میدونست .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی به این فکر افتاد که یه روز دیرتر از ساعت نه بیاد .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی به این فکر افتاد که یه روز با یه لباس دیگه بیاد .
بعید میدونم پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی به این فکر افتاد که یه روز با یه رنگ لباس دیگه بیاد .
پیرزن قرمزپوش میدان فردوسی فقط توی این فکر بود که معشوق وقت اومدن معطل نشه .
امروز صبح بلاگ اسکای پیامی فرستاد که مرکز مدیریت وبلاگ چهاردهم و پانزدهم خرداد به علت بروز رسانی قطع است . من هم از دوستانم که در زمان قطعی این سایت به من سر میزنند و من نمیتوانم جواب کامنتهایشان را بدهم معذرت میخوام .