-
من و نازی - لباس عروس
سهشنبه 31 اردیبهشتماه سال 1392 14:03
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . سالها از کنار هم بودن من و نازی میگذشت . هردو کنار هم بودیم و از این با هم بودن راضی . غافل از خیلی جریاناتی که میشد بین من و نازی باشه . نازی شاد بود و من از شادی...
-
من و نازی - نامه
دوشنبه 30 اردیبهشتماه سال 1392 09:25
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . امروز داشتم دنبال سندی توی کیف مدارکم میگشتم که چشمم به یه کاغد قدیمی و کوچیک افتاد . اصلا یادم نمیاومد این کاغذ چیه و از کی توی این کیف بوده . کاغذ تا خورده رو باز...
-
واقعیت و مجازی
یکشنبه 29 اردیبهشتماه سال 1392 10:08
امروز توی آسانسور بودم . چهره های مختلفی از زن و مرد تو کابین بودند . به این فکر افتادم که این آدمها اونهایی نیستند که من قلمشون رو میشناسم ؟ دنیای جالبی شد ه . ما هر روز با آدمهای مختلفی برخورد داریم بدون اینکه بشناسیمشون . توی دنیای مجازی دوستانی داریم و وابستگی هایی ولی توی واقعیت به راحتی از کنار هم رد میشیم ....
-
بعد باران
شنبه 28 اردیبهشتماه سال 1392 11:14
یه وقتهایی بلاتکلیفی بین بودن و نبودن ، ماندن و رفتن ، خندیدن و گریه کردن . یه وقتهایی دوست داری وزنت رو بندازی روی صندلی خالی و خیس پارک و یه سیگار روشن کنی و با تمام وجود پک بزنی به اون تا وجودت رو پر کنه از اکسیژنهای اشباع شده . سنخیتش رو نمیدونم بین این لحظه ی از نظر من ناب رو با مطلع دیوان سعدی علیه الرحمه...
-
بوی تعفن
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 13:24
چند روز توی شهر بوی بدی میاد . نه اینکه این بو در تهران بیاد .انگار همه جایی شده این بو . اصلا دوست ندارم اسمی ازش ببرم ولی باز هم مردم رو جو گرفته . یاد شعری افتادم از شاعر محبوبم که چند روز پیش یکی از هم لینکیها به آرامگاهش رفته بود . اسمش رو نمیگم تا همه یه سرس به دوستان وبلاگی من بزنند و با هم بیشتر آشنا بشوند ....
-
مقدمه ایی طولانی تر از متن
چهارشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1392 11:43
شب سرد زمستونی و خوابیدن زیر کرسی خانه ی آقاجون و خانمجون ، به عشق بیدار شدن صبح زود با صدای نماز خوندن آقاجون خدابیامرز و رفتن و خرید " حلیم بوقلمون با گوشت گوسفند تازه " از آقارضا کبابی خدابیامرز . اون روز ها نمیدونستم به چی این جمله بزرگترها میخندیدند . بارها با خودم میگفتم : " حلیم بوقلمون با گوشت...
-
عاشق و معشوق
سهشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1392 08:55
دیشب داشتم مطالب و نوشته هام رو جفت و جور میکردم که به نمایشنامه صید رسیدم . نمایشنامه ایی که زمان دانشجویی نوشتم . اون زمان تحت تاثیر کتاب رساله لوایح نوشته ی عین القضاۀ همدانی از بزرگان عرفان این نمایشنامه رو نوشتم . حالا قسمتی از منولوگ راوی رو میآرم : در ناز معشوق و نیاز عاشق رازیست بس عجیب که چون عاشق استمرا نیاز...
-
من و نازی - کلاس اول
دوشنبه 23 اردیبهشتماه سال 1392 15:07
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . کلاس اول دبستان برای همه و من خیلی قشنگ و پر خاطره است . از لذتهای اون دوران بگذریم این سن و رفتن به مدرسه ، ورود به دوران جدید زندگیه . دورانی که کم کم از بچگی...
-
من و نازی - خواب
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1392 10:00
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد یاد شبی افتادم که من و نازی به همراه خانواده به پارک رفتیم . شب تابستونی بود . پارک کورش شبهای خوبی داشت . هر چند پارک کوچیکیه ولی هنوز میشه اون حس کودکی رو توش جستجو...
-
من و نازی - کاش
شنبه 21 اردیبهشتماه سال 1392 09:52
همیشه اول یه چیز سخته . همین که راه افتاد بقیه ی کار راحت میشه . توی دنیای من و نازی هم همین تئوری اثبات شد . اوایل هر از گاهی آجری بین من و نازی گذاشته میشد ولی بعد از مدتی دیدیم انگار من و نازی هم از این بازی خوشمون اومده و یه جورایی خودمون کار دیوار چینی رو کنترات کردیم . برای هر کج سلیقه ایی آجری میگذاشتیم و بعضی...
-
من و نازی - خواستگاری
پنجشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1392 12:10
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . توی اتوبوس بودیم . من و نازی و مامانم . فاصله ی خونه ی ما تا خونه ی مادر بزرگم اگرچه کمه ولی اون موقع فقط میشد با اتوبوس رفت . یادمه نازی توی بغلم بود و من روی پای...
-
فریاد
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 11:06
چه صبورانه فریادمان در گلو شکست . چه کودکانه پستان مادر را به انتظار نشسته ایم و چه بیشرمانه خورشید را به سخره گرفته ایم .
-
اعتراف
چهارشنبه 18 اردیبهشتماه سال 1392 09:08
من هم مثل خیلی ها تقصیر را گردن کس دیگه ایی میندازم . تقصیر شما بود که منه داستان من و نازی اینقدر بد شد . این رو امروز وقتی کامنت دوستمون ممول رو خوندم فهمیدم . شاید باورتون نشه که گریه ام گرفت . خیلی دلم برای نازی سوخت . امروز فهمیدم که چه بلایی سر نازی اوردم که خواننده ی داستانم سرخوش داستان رو ادامه بده . نازی رو...
-
من و نازی -رژیم
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 14:23
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . توی یه مهمونی با زیبا آشنا شدم . ( باز هم اعتراف میکنم که نازی کنارم بود و من زیر چشمی زیبا رو دید میانداختم . ) نازی با همون لباس همیشگی که خیلی ساده و تمیزبود و...
-
من و نازی - اقاقیا
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 14:44
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد . باران بهاری میبارید . من ونازی پشت پنجره بودیم و کوچه را نگاه میکردیم . بوی اقاقیا بود و بارون و دختر و پسری که کنار دیوار ایستاده بودند تا کمتر خیس شوند . بالا...
-
یادم باشد
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 09:08
یادم باشه دیگه به هم نریزم . یادم باشه دیگه شاکی نشم . یادم باشه دیگه قات نزنم . یادم باشه دیگه اعتراضی نکنم . یادم باشه دیگه طوری ننویسم که به کسی بر بخورد . یادم باشه دیگه اخم نکنم . یادم باشه دیگه گریه نکنم . یادم باشه دیگه درد دلم رو به کسی نگم . یادم باشه دیگه دنبال چرایی چیزی نگردم . یادم باشه دیگه از هوای...
-
من و نازی - آرایش
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1392 09:03
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد . وقتی خونه رسیدم که کار از کار گذشته بود . علیرضا و وحید رفته بودند . من بودم و نازی و سکوت خشونت باری که میتونست یه فاجعه درست کنه . قتل . بلند نفس میکشیدم . بلند...
-
من و نازی - شبهای پشتبامی
شنبه 14 اردیبهشتماه سال 1392 09:00
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . شبهای من و نازی خیلی قشنگ تر از شبهای بدون نازی بود . مخصوصا شبهای تابستونی که ما به پشتبام میرفتیم . دیشب به پشتبام خانه رفتم خیلی کوتاه تر از گذشته شده بود . دور...
-
لبخند
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 14:10
غلطهایم را دوباره مینویسم دوباره و چند باره و چند باره . با تو هستم ای دوست به کدامین درس گرفته دیکته ی نانوشته ام را غلط گرفته ایی . نور را تو معنی کرده ایی عشق را هم تو تعریف دوباره کن زندگی را نفس تپش آزادی . فریاد و مشت و انزجار در کدامین مکتب الهی میشود لبخند .
-
من و نازی - بوی بارون
چهارشنبه 11 اردیبهشتماه سال 1392 08:29
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستند و مراحل رشد انسان را نشان میدهد . آخ که بوی بارون چقدر خوبه . فکر میکنم بیشتر از آب بارون ، بوی بارونه که باعث تازگی میشه . این رو وقتی فهمیدم که با نازی زیر طاقی ایوان ایستاده بودیم و به قمریهای...
-
اسب عصاری
سهشنبه 10 اردیبهشتماه سال 1392 08:42
شاید دیر باشه یا شاید هم نه . حس عجیبیه ، دور تسلسل بین بودن و نبودن . حرکت پاندول وار ساعت های قدیمی . رفتنها و برگشتنها . نی نی چشمهای دختر بجه ایی با این پاندول حرکت میکنه . اسب عصاری آزارم میده . مثل پوزخندهای پیرمرد کوژپشت بوف کور . هرچند هیچ وقت نتونستم ارتباط برقرار کنم با صادق هدایت . شباهتهای زیادی بین زندگی...
-
من و نازی - شب عاشقان
دوشنبه 9 اردیبهشتماه سال 1392 10:51
توضیح : دوستانی که داستانهای من و نازی رو میخونند لطف کنند از اول شروع کنند . این داستانها اپیزودیک ولی بهم پیوسته هستندو مراحل رشد انسان را نشان میدهد . دیشب مهتاب بود و من یاد اولین شبی افتادم که من و نازی کنار هم خوابیدیم ( دوستانی که نازی رو نمیشناسند رجوع کنند به اولین مطلب من و نازی ) اون شب هم مهتاب بود . نازی...
-
ذهن به هم ریخته
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 13:05
چند روزیه که بد جور به هم ریختم . شاید تاثیر خواندن خاطرات شهدا باشه یا مسایل شخصی و خانوادگی و اقتصادی . توی فکرم که چه کار کنم تا از بلاتکلیفی ذهنی بیرون بیام که بالاخره تکلیف همه ی سردرگمی ها رو یه ضرب المثل جنوب شهری روشن کرد . ضرب المثلی که شاید دلخوش کنک باشه و من هم دل سپردم به سرنوشت این ضرب المثل . میگن :...
-
من و نازی
شنبه 7 اردیبهشتماه سال 1392 10:03
یاد کودکی و بازیهای کودکی افتادم . یاد دورانی که من بودم و نازی . خلاصه میکنم تا داستانم تعلیقی نداشته باشه . این روزها کمتر کسی حوصله پیچ و خم های داستانهای رومانتیک رو داره . نازی اسم عروسکی بود که خاله ام برای تولد سه سالگی من خریده بود . جالب اینجاست که نازی پسر بود و من چون از اسم نازی خوشم میامد براش این اسم رو...
-
درک بزرگان
چهارشنبه 4 اردیبهشتماه سال 1392 09:14
افلاطون : زندگی پشیزی نمیارزد ، اگر همان بمانم که هستم خدایا کمک کن حرف بزرگان را درک کنم . فرقی نمیکنه مولا علی باشه یا افلاطون . درک این سخنان برای من وقتی معنی پیدا میکنه که به کار بندم و امروزم مثل دیروزم نباشه .
-
برای ولگردان با کلاس
سهشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1392 12:00
دیواری دارم به اندازه یک وجب . احتیاج به بالا اومدن نیست . کوتاه ، اون قدر کوتاه که هرکسی میتونه ازش رد شه . این رو گفتم که دوستانی که نمیدونند بدونند دیوار من کوتاهه . اگر مطلبی میذارم اینجا بیش از همه میخوام خودم رو خالی کنم . میدونم حرفهام به درد کسی نمیخوره ، اگر هم خورد که خدا رو شکر . اگر یه وقت کسی موقع وبگردی...
-
حرفهای باراندازی
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 23:14
این چند روز ته انبار ذهنم یه چیزهایی هست که دارم میریزم بیرون . اگر به کسی برمیخوره معذرت میخوام . فرهنگ هم مثل خیلی چیزهای دیگه انواع و اقسام مختلفی داره . فرهنگ هم مثل آدمها میمونه . هرکسی فرهنگ رو به یه شیوه ای که دوست داره و مطابق با نظر خودش هست تعریف میکنه . اما درستترین تعریف اون برمیگرده به جامعه شناس معروف...
-
حراج
دوشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1392 08:44
سلام امروز معذرت میخواهم از کلیه دوستان بابت راحت صحبت کردنم . امروز چوب حراج زدم به تمام کتابخانه ی ذهنم . انواع کتابها و جزوه های مربوط به نوشخوارهای روشنفکریم رو میفروشم . بین خودمون باشه ، اگر مشتری نباشه همه رو به رایگان میدم . بشرط این که دیگه برنگردونه . از فیلسوفای غربی مثل کانت و دکارت و هگل و انگلس گرفته تا...
-
تو و غیر تو
پنجشنبه 29 فروردینماه سال 1392 08:52
خدایا چقدر سخته خم کردن گردن جلوی تو و چه ساده است خم کردن کمر جلوی غیر تو .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1392 08:53
خدمت دوستان گلم عرض کنم ، دیشب یه پیشنهاد کاری بهم شد و اون نوشتن فیلمنامه سریالی در مورد دفاع مقدسه . از بین دوستان اگر کسی خاطره ایی از شهدا یا جانبازان داره که جایی ثبت نشده ، برام بفرسته . البته در صورتی که ایده ایی هم دارید بفرستید که در این صورت بعد از تایید و تصویب ایده ارائه شده خریداری میشود .