X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

من و نازی - بحران

تاریخ : چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 17:01

چقدر خوبه که آدم بتونه با کسی باشه که ازش سوء استفاده نکنه . 

چقدر خوبه آدمها حرف و عملشون یکی باشه 

چقدر خوبه آدمها یادشون نره با کی دارند صحبت میکنند و چی دارند میگن .

دوست ندارم حتی یه آدم بزرگ رو تو زندگیم راه بدم . 

راستی چرا این آدم بزرگا اینقدر زود یادشون میره .

من اون روز یکی دیگه از اسرار زندگی رو کشف کردم و اون این بود که رابطه معکوس بین  سن و اعتماد به حرف وجود داره . یعنی آدمها هرچی بزرگتر بشن کمتر میشه بهشون اعتماد کرد . این رو ، اون روزی کشف کردم که من و نازی داشتیم بازی میکردیم و بی احتیاطی مون باعث شد پای نازی به گلدون همسایه بخوره و بشکنه . نه پای نازی که گلدون پر برگ و گنده و زشت همسایه . گلدون شکست ؟ قبول ، ولی مگه یه گلدون چقدر مهمه که بخوای به خاطرش دخترت رو دعوا کنی . 

شب قبل همین همسایه من و نازی رو دید و گفت : وای چه دختر قشنگی اسمش چیه ؟

گفتم : نازی . 

همسایه : دختر من میشه ؟

من : دختر شما نمیشه ، زن منه .

همسایه هم نازی رو ازم گرفت و شروع کرد به قربون صدقه رفتن نازی . اصلا خوشم نیومد نه از اون و نه از نازی که انگار نه انگار ، میخندید . یادم باشه بزرگ که شدم با زن کسی بازی نکنم و حتی هیچ زنی رو برای اینکه بخنده بالا نندازم چون دامنش بالاتر از پاهاش میمونه .

حالا که گلدون شکست خوشحال شدم که خوبه گلدون این همسایه شکست که نازی رو میشناسه ، ولی وقتی همسایه فهمید که گلدون شکسته آبروریزی کرد که نگو . هرچند به دستور مامان از پول توی قلک ، گلدون همسایه خریداری و گیاه مسخره ش توی اون گلدون  کاشته شد ولی از اون روز من دیگه از اون همسایه خوشم نیومد . یکی از دوستام میگه نوشابه خیلی ضرر داره چون اگر پای یه گل بریزی اون گل رو خشک میکنه . شاید مجبور شم امتحان کنم ببینم این دوستم راست میگه یا نه ؟ 

راستی تعداد اسراری که از زندگی به دست اوردم رو باید یه جایی ثبت کنم تا افراد دیگه هم بتونند استفاده کنند .

به هر حال اون چه که مهم بود ، این بود که بعد این اتفاق من و نازی خیلی صمیمی تر از قبل شدیم . میدونی ، نازی هیچ وقت فکر نمیکرد من به خاطر اون از پول توی قلکم بگذرم . 

راستی که دوستت دارم و بغل کردن و بوسیدن بعد حل بحران ، چه حالی میده .


Online User

کد آمارگیر