X
تبلیغات
رایتل

من به درک

تاریخ : جمعه 9 بهمن‌ماه سال 1394 در ساعت 02:25

گیریم هوا 

هوای با تو نبودن است

با گلهای نشکفته ی قالی چه میکنی .

بابانوئل و بابانوروز

تاریخ : پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1394 در ساعت 16:16

دلم یه دل سیر فرهنگ جمعی میخواد .

عجیبه که فرهنگ خودی و ناخودی اینقدر تفاوت داره . رگ گردن در برابر خیلی چیزها کلفت میکنیم که اصلا لزومی درش نیست و در برابر خیلی چیزها که باید اهمیت بهشون بدیم بی تفاوت که نمیشیم هیچ ، خودمون هم به بی فرهنگیمون دامن میزنیم . 

دیشب توی محلمون داشتم قدم میزدم که بابانوئل رو دیدم .بابانوئلی که برای گرفتن پول به مغازه ها سر میزد و نوید سال نو میلادی رو میداد .تا زمانی که باهاش ارمنی صحبت کردم همه چیز اوکی بود ولی تا فهمید ارمنی نیستم راهش رو کج کرد و رفت .

بابانوئل و بابانوروز با یک هدف در دوفرهنگ وجود دارند ولی متاسفانه انچه که در نشون دادن این دو چهره وجود داره خیلی باهم فرق میکنه . بابانوئل با خاستگاه آسمونی و بابانوروز فقیر بیچاره یی که سرچهارراهها گدایی میکنه . جالب اینجاست که دوستانمون نمیدونند اونکه سرچهارراه پول میگیره بابانوروز نیست بلکه حاجی فیروزه . حاجی فیروزی که صورت سیاه میکنه تا ناشناس بمونه و برای عید نوروز پولی جمع کنه . 

اما با فرهنگ رواج یافته کپی پیست پستهایی در تفاوت بابانوئل فرنگی و بابانوروز خودمون پست گذاشته میشه و سریع نشر پیدا میکنه که اونها به فقرا کمک میکنند و ما گدایی میکنیم . 

این رو امروز نوشتم تا به رسم دوستی چند ساله م به این نکته بپردازم تا با نزدیک شدن به نوروز این پستها رو نشر ندیم

دنیای پیرامون من

تاریخ : شنبه 5 دی‌ماه سال 1394 در ساعت 00:33

وقتی فاصله زمین و آسمون تنگ میشه یه چیزی تو دل آدم میافته . همونه که بازدم رو آه میکنه و دیواری از زنده بودن مقابل دیده ی آدم میایسته .

این روزها این دیوار رنگ و بوی سرب میده . پیشترها نزدیکیه اسمون و زمین نشون از یلدا بود و یلدا نقلش تعطیلی از برف و سوز و سرما داشت . 

امشب توی محله بابانوئل رو دیدم که ماسک زده بود . و به جای سورتمه از x3 پیاده شد . 

خدایا نمیدونم این روزها من ابزورد شدم یا فرهنگ پیرامونم زیادی پست مدرن شده .

ما

تاریخ : جمعه 27 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 15:05

گاهی آسمان هم با وسعتش دلتنگ میشود .

گاهی کمترین فاصله هم فرسنگ میشود .


گاهی کنار هم آمدن من و تو ، ما نمیشود 

گاهی به یاد تو در خلوت دلم هم ما میشود .



من بی تو

تاریخ : دوشنبه 2 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 17:09

باران میبارد و من

هنوز در پی گاهواره ی کودکی گریانم .


باران میبارد و ترس با تو نبودن 

کنار پنجره ی دوتاییمان آزار میدهد .


باران میبارد و

 من باز هم هوای با تو بودن دارم .

هوای از تو گقتن

هوای بازی انگشتان باز شده برای قاپ یکدیگر.


چقدر فاصله هست بین من و من بی تو 

باران

تاریخ : دوشنبه 18 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 20:20

باران میبارد 
و من
تمام فصلهای بدون تو بودن را مرور میکنم .
باران میبارم .

کاش بود

تاریخ : شنبه 16 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 18:46

یه لحظه ها و یه روزهایی هست که انگار دروازه یا دریچه یی دارند به یه جایی یا یه زمانی . این لحظه ها و این روزها ، به طور خاصی آدم رو سفیر میکنند . به اون جایی که میخوان . این روزها از همون روزهاست برای من . مقصد گذشته ی من هم که معلوم . دل تنگ اون موی بلند جو گندمی و ریش نرم وبلند و عینک کائوچویی شم . اون صدای مسحور کننده و آرامش بخش . کاش هنوز هم بود . یاد اون شبی افتادم که تا اصفهان رو یه کله تو دل زمستون رفتم تا استاد کریمی رو ببینم . منزوی شده بود . وقتی روی ویلچر دیدمش گریه م گرفت . کاش بود . حتی روی ویلچر . 

این شبها هیچ شونه یی آرومم نمیکنه . 

این روزها و شبها عجیب دریچه یی باز کرده و من رو میبره پل خواجو و گپ تا اذان صبح با استاد کریمی .

باز هم گپهای وجود و عدم .

باز هم عاشق و معشوق . 

باز هم نیاز و ناز .

باز هم آرکتایپ و کاتارسیس و تزکیه .

باز هم تعزیه و تمثیل موجود در دنیای گذشته .

کاتارسیس

تاریخ : چهارشنبه 13 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 22:32

یه وقتایی حرف برای گفتن زیاد داری .

یه عالم بغض توی گلو .

حسرت داشتن یه گوش شنوا .

چشمات میلرزه و پر آبه .

منتظر یه جرقه تا بترکه این انبار باروت .

دعا میکنی تا یکی پیدا شه تا تمام این دردها رو بریزی بیرون .

بشکنی این بغض نشکسته رو ، روشونه هاش .

به قاعده ی دو شبانه روز حرف بزنی و نفس نکشی .


اما اون لحظه که اون دوست رو میبینی قضیه عوض میشه 

یه عالم سکوت جای حرفهای نزده ت رو میگیره و فارغ از تمام غصه هات  سکوت میکنی و بعد سبک میشی . 

اونقدر  سبک که دست اون دوست رو میگیری چرا که احساس میکنی با هر بادی از زمین جدا میشه .

درک اون لحظه لیاقت میخواد . لحظه یی که اگرچه یه آنه ولی نابه .


شکر که اون لحظه رو درک کردم .

باران

تاریخ : دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 20:15

خیلی چیزها هست که اگرچه به ظاهر بهم ربط ندارند ولی اسم یکیش که بیاد ، اون یکی هم وسط میاد .

باران و دلتنگی از همون چیزهاست .

باران و پیاده روی از همون چیزهاست .

باران و چترهای بسته از همون چیزهاست

باران و اشک از همون چیزهاست .

باران و پکهای عمیق سیگار از همون چیزهاست .

باران و یاد خاطرات کردن از همون چیزهاست .

باران و تو از همون چیزهاست .

یادم باشه ...

تاریخ : دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 در ساعت 21:07

- چقدر باید یادم باشه .

- چقدر چیزهای زیادی باید یادم باشه .

- باید یادم باشه درد دل نکنم .

- باید یادم باشه سرم رو محکم ببندم تا سرم نشکنه از خوردن درد دل ها تو سرم .

- باید یادم باشه خنده کنم به همه .

- باید یادم باشه ناراحت نشم از نامردمی آدهای دور برم .

- باید یادم باشه پیش کسی اشک نریزم . 

- باید یادم باشه صیغه ی محرمیتم رو با آغوش همه باطل کنم .

- باید یادم باشه خون دل خوردن بهتراز سبک شدن و حرف زدن با کسیه که موقع بحران دهن باز میکنه . 

- باید یادم باشه دل ندم به هیچ دلی .

- باید یادم باشه همه ی آدمها تا وقتی باهات هستند که نیازی بهشون نداری .


یادم باشه تیتر کنم تمام این یادم باشه ها رو

( تعداد کل: 354 )
   1       2       3       4       5       ...       36    >>
Online User

کد آمارگیر